دانه های اناری که منم...
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 20:31
امروز اول دی ماه است.اول زمستان.اول سرماهای استخوان سوز.اول رنج و بلاهایی که فقط در زمستان رخ می دهد.از آنفولانزاهای بی منطق بگیر تا قامت راست شده ی عقربه های xa0نشان شاخص آلودگی xa0هوا .یلدا آمد .پاییز ر
مغزهای کوچک زنگ زده...
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 20:31
xa0دست هایی که برای خداحافظی پشت شیشه های گیت فرودگاه می رقصید.پاهایی که تندتر از همیشه رفتن را آغاز کرده بود.و در آغوش یک پدر..xa0دختر کوچولویی xa0..با کفشهای صورتی,و عروسکی که آویزان دستش بود .دلبری می کر
سرفه...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
دیدم باجه تلفن خالیه xa0گفتم زنگ بزنم خدا.الو سلام خدا بیداری.؟میشناسی منو؟.میشه صبح که بیدار میشم چشامو باز کنم و یه نور سفیدی بیادو دلم خالی شه یهو تمومم کنی؟.صدای سرفه ی تو میاد هیوا.. .رفتی پیش خدا
میشه هیوا؟
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
سیم های ویلون که میبینم یاد گیسات میوفتم هیوا..آرشه که می کشن نگام قفل میشه به انگشتام ..گیسای تو و انگشتای من به هم رسیدن پاییز یادته؟یادته دست کشیدم روش؟نشنیدی تو ولی من که شنیدم ..یه جیغ بدی داد دل
قرص های آبی...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
دختر جان این امامزاده سین تو مرا کشت.آرامکده اش را نشانم xa0بده . دو سه تایی حاجت روا نشده با یک بسته شمع کنار گذاشته ام و نذرکرده ام اگر بر آورده شد فقط هفت شبانه روز طعم خوش خوشبختی را بچشم و به زندگی
سیاه و بنفش...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
یادم می آید همیشه دیر می رسیده ام.از زنگ اول های دبستان که اتوبوس می آمد و جا می ماندم وقتی هم می رسیدم نگاه لرزانم به حیاط خالی مدرسه یخ می زد و یک ناظم قد بلند که جلویم سبز می شد ..با آن کت و شلوار
خودم کو؟؟
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
خودم کو؟؟دلم برای دوست داشتن خودم له له می زند.خودم را کجای این زندگی گم کرده ام که دیگر سراغم نیامد؟نکند دفن شده باشم زیر سالهایی که حواسم به دوست داشتنش بود و یادم رفت حتی یک بار در آینه به خودم سلا
قاصدک...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
وقتی نشستی کنار پنجره و قایم شدن آفتابو پشت بلند ترین ساختمون شهر نگا میکنی یهو دیدی زد به سرم پر کشیدم نشستم رو شونت .همون پروانه قشنگه میشم برات که با ترس گاهی دورت می چرخید ,نزدیکت می شد, تا میومدی نازش کنی میرفت تو باغچه لا به لای شمع دونی ها.یهو دیدی اصلا xa0قاصدک شدم xa0که از ساقه xa0بشکنی منو...
گنگ...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
به گمانم دنیای کر و لال ها جای قشنگی باشد ,نه دوستت دارمی می شنوند..نه میتوانند به کسی بگویند دوستت دارم.باران هم که ببارد..دست چپشان را از پنجره آویزان می کنند,xa0خیس که شد به صورتشان می چسبانند ..و صد
روانی...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
آدم های روانی را همیشه روی تخت آسایشگاه نمی توان جست.خیلی از ماها روانی های بدون تختی هستیم که حسرت چیزهایی که نداریم دیوانه مان میکند.یک نفر دلش بی تاب در آغوش کشیدن مادر است.مادری که سالها قبل در خا
مردگانی...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
گاهی آدمها زودتر از آن چیزی که خیال می کنیم می میرند.مردگانی که روی هیچ دیواری اعلامیه شان چسبیده نمی شود.و هیچ کلنگی قلب زمین را برای قبرشان نمی خراشد.سالها هم که بگذرد بوی تعفن نمی دهند و کرم نمی گی
مالیخولیا...
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 16:50
خوابهای مالیخولیایی لعنتی دست از سرم بر نمی دارد.یک آدم ماورایی می آید نصف شب ها روی سینه ام می نشیند xa0آنقدر فشار می آورد که صدای شکستن دنده هایم را بشنود وقتی اطمینان پیدا کرد که از درد مرده ام می رو
پل...
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 16:50
دردانه ام میدانی این روزها چقدر ترک خورده ام؟تاسیان تو دست از سرم بر نمی دارد بی انصاف خبر نداری ..من که یکی دو خیابان با تو بیشتر راه نرفته بودم ؟مگر می شود کسی دست کسی را فقط یک بار یک غروب یک پاییز
می کشد مرا...
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 16:50
اگر چرخ گردون را به دست من می دادند آنقدر می چرخاندم که باز یک پاییز سر راه هم قرار بگیریم آغوشت را که به تن نفشردم محکم بغل کنم.لبهای سرخ ات را هزار بار ببوسم ,روسری مشکی کوتاهت را پس بزنمو هوای خوش
رفتی؟
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:58
پاییز جان رفتی؟یلدای,بیچاره را آخر آذر نگاه کن وا مانده انگشت به دهان دختر کوچولوی قصه ما ,گوله گوله اشک می ریزد و باران نمی شود , به او گفته اند باید برف ببارد.می دانی برف با پاییز چقدر تضاد دارند ؟ب
سیاه...
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:58
چشمان خواب آلودم را که باز می کنم , با همان سوی تار و منگ تو را می بینم نشسته ای روی صندلی پشت به من رو به روی میز آرایش. داری موهایت را شانه می کنی و گاه از لای چنگ های فلزی اش آنهایی که شکسته اند را
بام...
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 11:58
دوست داشتم یک شب تاریک زمستان دستت را بگیرم برویم بام شهر روی یک تخته سنگ سخت و یخ زده بنشینیم و خودمان را توی هم آنقدر مچاله کنیم و از حرارت تن هم به هم ببخشیم تا گرم شویم.اینجور گرم شدن ها تا ابد در
مرده ام...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
از تو برای من فقط حس ملموسی به جا مانده شبیه سرمه های سردی که نسیم پاییز زیر چشمانم می کشد... شبیه پلی می مانی میان پرتگاهی مخوف.. از همان پل های سستی که چهره اش داد می زند هر لحظه از هم خواهد گسیخت.. من از ترس سقوط.. قبل از شنیدن شکستن چوب های پل .. قبل از دیدن سرخی رژ لبت بر پیشانی دیگری.. من ... ...
خنثی....
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
و باز هم پاییز..پختگی ام دیگر نمی گذارد برایش شعر بنویسم.گاه آدم به جایی می رسد که از پاییز جز آلرژی و سرماخوردگی و ترک های روی دستش از سرمایی که قرار است بیاید چیز دیگری به خاطرش نمی آید.منی که اینجو
بد...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
من: هرچی قرار بوده برام اتفاق بیوفته افتاده دیگه بقیش فرقی نمیکنه چی بشه ... : یعنی هیچی رنگ حالتو عوض نمیکنه؟ من :فقط یه چیز... xa0