#sad... - تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 19:48
بالاخره یک روز این زندگی هم تمام می شود .مثل میلیاردها زندگی تمام شده ی آدمهای دیگر که اکنون نیستند.بالاخره یک روز این زندگی هم تمام می شود و با لپ های باد کرده و قیافه ی طلبکارانه میروم یقیه ی خدا را می گیرم و هزاران سوال بی جواب را که توی حلق آسمان تاریکش فریاد می زدم و صدایش در نمی آمد" چشم در چش...
آفت مرگ... - تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 13:39
حس می کنم درونم چند نفر وجود دارند.یک نفر مدام با مشت به سینه ام می کوبد و سعی میکند دنده هایم را از هم بشکافد و از لای آن فرار کند بیاید ببیند این بیرون '" زندگیه بهتری نصیبش می شود یا نه؟؟ یک نفر دیگر سمت چپ مغزم نشسته و برای خودش روی کاغذ هی شعر می نویسد و ساعت دوی بامداد که می شود با یک جیغ بلند...
پیچکهای چسبناک.. - تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 13:39
مرا ببخش از اینکه خراب شده ام وسط معرکه ی زندگی ات..دو سه باری محترمانه گفته بودی که به هم ربط نداریم و اصلا هیچ حسی در دلت به من نیست اما باور کن دست خودم نبود.یعنی واقعیتش تقصیر خود توست که مهرت تصادفا یک جایی از دلم چسبیده و با هیچ قرص و دارویی درمان نمی شود.حتی وقت هایی که یواشکی توی اتاق بالایی...
من هنوز... - تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 13:39
من هنوز بخش هایی از خودم را زنده نگه داشته ام...حس لامسه ام که مراقب هست وقتی فنجان داغ چایی را نگه داشته ام و برای لحظاتی ذهنم به یک جایی از گذشته زل می زند سریع واکنش دهد و فنجان را روی میز بگذارد که پوست دستم تاول نزند.حس شنوایی ام که هنوز پا برجاست وقتی اتفاقی قصه های دوران کودکی ام از رادیو پخش...
جنازه ات... - تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 16:10
می دانستی از حمام که بیرون می آیی مثل پری دریایی می شوی.؟ یک وقت نگی خل شده ام اما برایت اسپند دود می کنم که خودم چشمت نزنم...مطمنم اگر فروغ تو را می دید منظورش از پری دریایی خود تو بودی..در این حد زیبا..در این حد غمگین..تمام تنت را حوله پیچ می کنی و با همان حالت نمناک می نشینی جلوی میز آرایش ات و ا...
لایت.. - تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 16:10
همه ی دردها کم بود این تقویم مادر مرده هم امشب به قلب جنگ زده ام یک سوزن ریز ته گرد فرو کرد.به یاد نداشته هایی افتادم که هیچوقت به نیم متری اش هم نرسیدم که لاقل عطرش را استشمام کنم ببینم همانی بوده که مدام توی نوشته هایم گفته ام؟؟ببینم اصلا مچ دست هایش بوی ریحان میداده و بوی بهار نارنج گردن باریکش ر...
یک روز پس از مرگ... - تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 16:10
به نام خودت که غرق روشنایی ست...سوگند به چشمهایت که دلم را به میان عاشقی و مردن دچار تردید کرد...گواه میدهم به طعم لبانت که برایم چون شراب بود ..گیجم میکرد ولی..همیشه حواسم بود که تو زیباترین دختر سرزمینم هستی...سرزمینی که از پهنای شانه ی سمت چپم شروع و در امتداد پهنای شانه ی سمت راستم به پایان می ر...
سیگار بهمن... - تاریخ: 1401/11/18 ساعت: 15:05
وانمود کردن چیزهایی که نیستی خیلی دردآور است.مثلا خوشحال نیستی و وقتی دوست صمیمی ات را دیدی مجبوری یک چروک کش دار گوشه لبت بگذاری چون حال و حوصله توضیح دادنه چراییه حال بدت را برایش نداری .یا اینکه وقتی سوم شخص مفرد می افتد توی زندگی ات و دستت را می گیرد وانمود کنی که دلت ضعف رفته و دست لامذهبت تا ب...
موهای شلخته ی نیمه شبت... - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 19:36
آمدم برگردم توی لاک تنهایی خودم نگاهم به چشمهایت افتاد و دلم نیامد .دوست داشتم صبح چند ثانیه قبل از طلوع چشمهایت زودتر بیدار شوم و نگاهم را بدوزم به پلکهای بسته ات و هی منتظر بمانم که باز شوند و دست زیر چانه ام بگذارم و خماری اول صبحش را تماشا..دوست داشتم وقتی نشسته ایی و باران پشت پنجره را تماشا می...
... - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 19:36
پناه می برم از غمی بزرگ به غمی کوچکتر..شاید از این درد به دردی قابل تحمل برسم..پ ن:بهمن های لعنتی رو هیچوقت دوست نداشتمپ ن:اگر دست خودم بود خواب تو را می کشیدم...Adblock test (Why?)
دکمه ی فوروارد... - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 19:36
مثل یک جنازه دراز کشیدم توی اتاقم..انگاری یک اندوه خیلی گنده پهلو گرفته باشد توی دلم ؛همینجوری به گل نشسته ام و احساس راکد بودن میکنم.نه غرق می شوم نه رهایی..حدود یک ساعتی می شود زل زده ام به سقف اتاق..اتفاقات چند ماه اخیر و چند سال اخیر را مرور میکنم..آنقدر ناخوشایند و لزج هستند که فکر کردن در مورد...
آبادان.. - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 15:28
سرزمین آفتاب..از کجایت بنویسم وقتی اولین تصویر تو در ذهن من زنی است با چادری مشکی و  خاکی که سالهاست در حال مویه کردن و چنگ زدن روی صورتش است؟آدمهای سرزمین تو تمام مرزهای نومیدی و اندوه را همیشه با لبخندهایشان در کنار دکه های فلافل فروشی به سخره می گرفتند و با قلبی پر از درد که سینه هرکدامشان آبستن ...
غم موهای بلندش... - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 15:28
از فانتزی های زندگی ام حرف برای نوشتن زیاد داشتم.مثلا همیشه دوست داشتم باران که می بارد بی اعتنا به آدمها کف خیابان رو به آسمان بخوابم دستانم را مثل پروانه باز کنم و با دهان باز باران قورت بدهم.یا اینکه هیوا را از دل رویاهایم بیرون بکشم مجبورش کنم رو به رویم بنشیند و یک شب تا خود صبح ازش سوال کنم حر...
آتانازی... - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 15:28
دو سه بار آمدم بنویسم دیدم نبودی.مگر می شود آدم به در خانه ایی که کسی داخلش نیست مشت بکوبد و منتظر صدای کش کش دمپایی دختری باشد که تند تند بیاید و در را باز کند و له له بزنم برای بغل کردنش با آن چادر گل گلی و صورت آرایش نکرده اش؟...مرور کردن معاشقه هایی که هرگز اتفاق نیوفتاده ذهنم را پوک تر از این ن...
توت فرنگی... - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:08
این روزها که تمام شد قول می دهم بی خبر بیایم سر وقتت .پیرهن سفید خط داری که برای تولد پارسالم خریدی بپوشم .عطر مردانه ای روی صورت تیغ کشیده ام بزنم و با یک دست گل رز که همه اش نیمه باز است بیایم جلوی
جوکر... - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:08
xa0هنوز هم دو نفر را که می بینم شانه به شانه هم راه می روند..و دستانشان کیپ شده توی هم, xa0قلبم تیر می کشد ,و میمیرم تا از جلوی چشمهایم دور شوند.تماشای xa0اتفاقیه تصویر مات آدم ها ,از پشت شیشه های xa0کافی شاپ
مادربزرگ.. - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:08
دوست دارم به مادربزرگم بگویم قصه های شیرینی که برایم از زندگی تعریف کردی هیچ کدامشان راست نبود.دوست دارم xa0باز خرس خوابالو ی بغلش شوم و با پشت انگشت شقیقه ام را نوازش کند xa0و بگوید عشق حسی بی خاصیت است
مادر - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 0:56
چشمانم میخ شده به دستها و دامن گل گلی اش که پر شده بود از پوست نارنگی.مادرم را می گویم.همان پاییز های سرد که می نشست گوشه اتاق صدایم میزد میگفت آهای دخترخوشکلم بیا برایت نوبرانه آورده ام.نوبرانه های ت
الآن... - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 0:56
دنیای الآن را دوست ندارم.دلم برای بیست سال قبل تنگ شده .همان روزهایی که اصلا تلفن هم نبود و آدمها بیشتر همدیگر را می دیدند.دلم برای بعدظهرهای داغ تابستانش تنگ شده ,برای آن روزهایی که پا برهنه توی کوچه
ایست قلبی... - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 0:56
نمی دانم چرا xa0دیگر نمی توانم xa0با دردهایم ارتباط کلامی پیدا کنم و بنویسم ..شاید بخاطر ازدیاد سن باشد...شاید بخاطر این است که می دانم از اتفاقات خوب زندگی هرچقدر هم که قرار است بیوفتد برایم دیگر شوری ند