خرید بک لینک

دردانه ام میدانی این روزها چقدر ترک خورده ام؟تاسیان تو دست از سرم بر نمی دارد بی انصاف خبر نداری ..من که یکی دو خیابان با تو بیشتر راه نرفته بودم ؟مگر می شود کسی دست کسی را فقط یک بار یک غروب یک پاییز ,گرفته باشد و هروقت فاصله ی خالی میان انگشتانش را نگاه می کند های های بزند زیر گریه .نه از آن گریه هایی که چشم و صورت را خیس میکند نه.از آن گریه های بی مروت پدر آدم در آور که فقط خفه می کند اما نمی کشد مثل طناب داری که ثانیه ای قبل از تمام شدن یک نفر پاره می شود و آن آدم نگون بخت باید یک عمر خفه شود و زنده بماند..حالا که همه چیز تمام شده دوست دارم یک روز صبح بشوم تیتر اول روزنامه ها که بزرگ نوشته اند یک آدم دیوانه از روی پل فلان تمام نوشته هایش را به پایین هل داد و خودش همان بالا آنقدر خندید تا مرد..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: دوشنبه 19 فروردين 1398 ساعت: 16:50

صفحه بندی