ریپ...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
...: چه حسی داری پاییز,شده؟xa0 من :ترش و شیرینی که تهش مزه تلخی میمونه رو زبونم. ...:چرا تلخ تو که اینقدر دوسش داشتی عاشقش بودی ! من :عاشق کی؟ …: پاییز من :آهان آره خب ولی خودت که می دونی انگار قرار تما
خاله بازی...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
بچه که بودیم تابستان ها با دختر پسرهای همسایه یک جا جمع می شدیم می نشستیم خاله, بازی, می کردیم برای هم توی لیوان های پلاستیکی چایی الکی می ریختیم , با اینکه می دانستیم همه اش خیال است اما باز چایی را فو
باد مرا با خود خواهد برد...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
یک روز هم می آید که دیگر دچار این فوبیای دوست نداشته شدن نیستم.آن روز تمام آدمها در تصور من جز تکه چوب خشکیده ای روی زمین بیشتر نیستند.وقتی سردم شد یکی یکی همه را روی هم می چینم و آتش می زنم .همه ی آد
تار موی مشکی پر کلاغی...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
از صبح های سرد زمستان می ترسم.از اینکه چایی دم کرده باشم و روی صندلی میز صبحانه نشسته ,تا xa0تو از خواب بیدار شوی , غافل از اینکه این تویی که برای دیدن موهای شلخته و صورت بدون آرایش و پف کرده اش بی قرار
شبیه تو نبود...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
فقط تشابه اسمی داشت..هیچ چیز دیگرش شبیه, تو نبود,.نه چین های پیشانی اش وقتی که xa0اخم میکرد xa0, و نه برق چشمهایش وقتی از ته دل می خندید..عطری که تو دوست داشتی را دوست نداشت.حتی یک بار هم زیر بار نرفت برای
جوانی ام...
-
تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 17:51
جوانی ام مرا ببخش که تو را در خفگانی مرطوب و اندوهگین رها کردم و تمام لحظاتی که باید مقابل دردهای کوچک و بزرگ شانه بالا می انداختی و چایی بی خیالی ات را سر می کشیدی توی فنجانت زهر غم ریختم تا مصموم شوی و شعر بالا بیاوری ..مرا ببخش که سی و چ
موج رادیو...
-
تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 17:51
یک نفر هم نیست که بیاید بگوید هی فلانی تو اصلا نخند به قیافه ات نمی آید.خنده هایت مثل حس بد دیدن خورشید از لای ابرهای نازک در یک روز برفی است ، می دانم دوست داری همه بفهمند که خوشحالی و ککت هم نگزیده ولی باور کن دل آدم را می زنی نخند .برو ر
پیر درون...
-
تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 17:51
روزهایی از زندگی هم هست که هرچه تظاهر به بیخیالی کنی و به اتفاقات تلخ گذشته و آنهایی که قرار است بیوفتد پوزخند بزنی دل آدم را بیشتر به درد می آورد بیشتر از وقتی که حداقل جیغ و ونگ می زدی و به زمین و زمان فحش می دادی که آخر چرا...این روزهای
دیوار...
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 5:02
راستش را بخواهی قشنگترین لحظه وقتی کنارت بودم زیاد بود یکی دوتا نبود یعنی.اصلا نمی شود گفت کدامشان بهتر ولی رمانتیک ترینش وقتی بود که توی قطار مترو موقع رفتن، شقیقه ام مثل آهن ربا روی شانه ات چسبید و چشم بسته خواب دیدم تمام تنهایی ام تمام شده و هیچ غ
مابقی زندگی...
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 5:02
مابقی زندگی شبیه سرفه های دختری یازده ساله ، قبل از کشف داروی سل است که بلوغش نارس مانده و مرگ xa0گلویش را چنگ می زند ، و نگاه غم انگیزش به آدمهایی که xa0روبرویش نشسته اند و برایش از خداوند طلب بخشش می کنند.ما بقی زندگی شبیه قدمهای بی هدف و نا منظم کولی
ترس...
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 5:02
می ترسم خواب باشم و او دست به گردنم زنجیر کرده باشد و بی خوابی اش زخم باز کند و نیمه شب زل بزند به لبهایم و برای خودش رویا ببافد و هذیان گفتنم شروع شود و اسم تو را صدا کنم..هیوا؟ هیوا؟ چه بلند شده موهایت؟ دیدی آخر شانه کردنشان قسمت من شد ؟ مگر نمی گف
این وقت های زندگی...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:39
یک وقت هایی هم زندگی برایت طوری می شود که احساس می کنی نه مرده ای نه زنده .چشمهایت باز است و نمی بینی. کلی حرف می زنی و قیافه ات هنوز شبیه آدمهاییست که دو قرن و نیم xa0سکوت کرده اند .مثل کودکی هایت شبها به موقع خوابت می برد ولی پشت پلکهایت دو نفر انگار نشسته اند آتش روشن کرده اند و پیمان بسته اند تا...
بند کفش...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:39
xa0وقتی از عرض خیابان عبور می کردم یک کامیون xa0سراسیمه از دور می آمد .طوری گام برداشتم که آب توی دل راننده تکان نخورد و مطمن شود اتفاق بدی نمی افتد.برای یک هزارم ثانیه پیش خودم گفتم آهای پسر جان بیا و کمی مکث کن تا تمام معادلات ز ن د گ ی ات همین جا تمام شود.کی به کی هست مگر چه می شود؟ پیش خودم گفتم...
آنفولانزای لعنتی...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:39
کمی سرت را بالا بگیر، کروات غرورت را شل کن تا نفسی تازه کنی ،برو اصلا یک جای دور ،"جایی که وقتی هوایش را زیر زبانت مزه مزه می کنی طعم بام شهرت را بدهد. دهانی که این همه بسته مانده و حرفهای نگفته را قورت داده باز کن، چشمی که این همه باز مانده و آدمهای حال به هم نزنی که باید نمی دیده و دیده را ببند xa...
معجزه...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:39
شبیه یک قطعه از موسیقی هستی که همیشه روی تکرار هی پلی می شود آنقدر که پرده گوشم شروع به غر زدن می کند و می گوید لامصب تمامش کن دارم کر می شوم و چشمان زبان بسته ام هی سنگ ترازو آویزان می کند به مژه هایم و زور می زند تا کرکره اش را پایین بکشد و نمی تواند، اما دلم به هر دوشان می گوید رگ خواب این آدم لج...
کوپه...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:39
همیشه که همینطور نمی ماند ؟ آخرش یک روز پاهای فلج وامانده ام شفا پیدا می کند تند تند می روند سراغ آدمهایی که هرکدام از راه رسیدند خنده های درد دارشان را توی xa0 کاسه ی تنهایی ام تف کردند و زیر لب می گفتند به همین خیال باش آنقدر بنشین تا یک امامزاده بی سر و ته از نو متولد شود و بمیرد و ابله های دور و...
از ته قلب...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:39
خلاصه شده ی تمام عمر یک نفر می تواند آویز فیروزه ای رنگی باشد دور گردن کسی. .می تواند نگاه قرص و محکم غریبه ای آشنا باشد که تمام تنت را به ویروس تنهایی مقاوم می کند .می تواند یک تلفن ساده باشد یک انتظار خفیف میان فاصله ی کوچک چند بوق که تمام حواست معطوف شده به آن لحظه که تمام می شود و او بگوید الو س...
بعد از آن روز...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:39
نکند بعد از آن روز به عادت های تو عادت کنم؟ تلخ بنوشم و زبان در حلق فرو تر و با چشم سخن گفتن را تمرین ؟ مثل امید واحی نابینا به عصایی سفید؟ نکند این تب که از گرمی آغوش نکشیده ات گرفته ام گریبان گیرم کند و نفرین خدایانی که پرستیده ام شعله ور شود و بگویند ساعت خواب و بیداری اش تا ابد واژگون باد؟نکند ب...
لولو برد...
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
همش می ترسم از اینکه بیاید و تو را با خود ببرد.شده مثل لولوی کودکی هایم .لولویی که به هر چیز دل می بستم بدون آنکه حتی قیافه اش را ببینم بر می داشت و می رفت .لولوی بدی که همیشه حق تقدم با خودش بود و هیچ دلیل قانع کننده ای برای بردن هایش نداشت و وقتی می گفتیم کو و می گفتند لولو برد باید فقط سرمان را ز...
خیابان ولیعصر...
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
دلم یک ژرفای تاریک و بدون تاریخ انقضا می خواهد .یک جای امن که خوابت را نمی پراند xa0تب خال هم نمی زنی.ژرفایی شبیه حس خوب پیاده روهای خاصی که دوست داری دست کودک درونت را بگیری و تاتی تاتی کنان ببری آنجا و بگویی ببین اینجا گرگ ندارد؟خیالت راحت عزیزم کسی نیست که xa0دلت را به دندان xa0بگیرد و ببرد ..جای...