اژدها... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
کاش دوست داشتن ها را می شد سونوگرافی گرفت .قبل از آنکه بزرگ تر بشوند کاش می شد فهمید این چیزی که توی قلبت قلمبه شده نکند یک وقت ناقص الخلقه باشد و وقتی فارغ شدی یک اژدهای هفت سر از آب در بیاید که روزی صد بار توی چشمهایت آتش و خاکستر فوت کند و حسابی شرمنده ی پلکهایت شوی و پیاله پیاله از ترانه هایی که...
صبح فردای آن شب... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
زندگی شبیه یک پارتی مضحک است .وقتی صدای اسپیکرها بلند می شود باید خستگی ات را بریزی ته یک استکان ودکای روس و با همه ی تلخی اش سر بکشی و بروی روی سن .به ناچار با ترانه هایی که حتی شنیدنشان به تو حالت تهوع می دهد مثل اسب یورتمه بروی و برقصی. اما اینجا آخر داستان نیست .مجبوری مثل خیلی های دیگر برای رقص...
پنج صبح... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
این تابستان کش دار لعنتی مرا آخر می کشد ، توی تابوت می گذارد و اول مهر زنگ در خانه پاییز را می زند و بدون آنکه منتظر ندای کیه بماند تند تند راهش را می گیرد و می زند به چاک جاده xa0.یک نامه هم سنجاق می کند روی پیرهنم با مضمون : سلام پادشاه دردهایش.شاید این را شنیده ای که آدمها بین ساعت چهار تا پنج صب...
برقصیم... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
دلم میخواهد با هم برقصیم.میان شلوغی آدمها و دو نفره های مجهولی که دست هم را گرفته اند و معلوم نیست توی مغزشان چه می گذرد .یکی خیال کاغذ رنگی های جیب او را دارد و یکی به دیگری نرمی و کیفیت الیاف تخت خوابش را معارفه می کند تا به مراد دل جنسی اش برسد .اما میان این همه دو نفره های مجهول قصه ی منو تو با ...
زنده بگور... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
یک وقت هایی هم هست که خودم را می گذارم توی قبری سه چهار متری و یک سنگ سفید بی خیالی رویم می اندازم ، شبیه چادر رنگی هایی که آن قدیم ها وقتی خوابمان می برد و شب ادراری هایمان هنوز تمام نشده بود ، مادرانه های مادرمان گل می کرد و خیلی شیک xa0و ماهرانه بدون آنکه بفهمیم رویمان می انداخت xa0. هوا که تاریک...
رفتن... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
رفتن نه شال می خواهد نه کلاه .نه بدرقه می خواهد نه کاسه ی آب.نه چمدان می خواهد نه قطار.گاهی وقتها رفته ای و همه چیزت از آن جایی که کوچ کردی هنوز سر جایش هست و تکان نخورده ، مثل چشم و گوش و دست و پا و نفسی که از روی عادت در گلو آمد و شد می کند و آدمک های بدلی که از روی عادت با خنده ات لبخند می زنند ،...
پل هوایی... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
نوشتنم درد می کند .اصلا زندگی بی تو از گلویم با هیچ آبی پایین نمی رود .هیوا را می شود کشت مگر؟او هم که مرا نمی کشد ، فقط وقت دلتنگی گاه می آید زیر پلک های نیمه بازم خواب را پس می زند و می نشیند مو به مو روزهای سیاه زندگی ام را چرتکه می اندازد و آخر کار یک صورت حساب گنده از خنده های نکرده ام جلویم می...
سگ ولگرد... - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 1:34
.زیر ناخنهای چرکین و آفت زده ی خوابهایم هنوز همان پیرزن سفید پوش با موهای در هم و شلخته ، روی یک صندلی کهنه ی قدیمی لم داده و با یک عصای قهوه ای از چوب گردو منتظر است .انگار که قرن ها پیش یک نفر به او xa0وعده ای داده یا قراری گذاشته و نیامده .لباس پاره اش با چین های منظمی که دارد گواه می دهد شب عروس...
خزان بهار... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:59
یک چیز نمیدانم خوب یا بد پشت پیرهنم را گرفته و می کشاند به گذشته های خیلی دور به دوران قبل از بلوغ به جایی که هنوز معنی درد توی دلم این شکل هندسی خاص را پیدا نکرده بود همین الماس هزار گوش و نوک تیز و برنده ای که انگار قورت داده باشم و تمام وجودم را از داخل زخم میکند و جز خودم کسی از انقلاب خونین درو
حالت غریب چشمانم... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:59
کار از شعر و ترانه و حرفهای عاشقانه گذشته.شبیه ققنوسی شده ای که سرزمین پاییز زده ی روزهای باقیمانده از ز ن د گ ی ام را به آتش کشید و رفت .شعله هایی که زیر پوستم زبانه می کشد ،دستانم را به رعشه در آورده و زبانم xa0در حصر سکوتی سنگین عقده ی فریادی بلند را در سر می پروراند "مهمتر از همه حالت غریب چشمان...
جبر... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:59
... - جبر... عهد بسته ام به جبر حیاتی که در آن بهار خزان می شود و درخت سیب زمستان شکوفه می دهد و بودا در کلیسا اذان می خواند و باید چشم در چشم او بدوزم و ابتدا در دلم تو را نیت کنم و بگویمش فلانی دوستت دارم... + تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:45 نويسنده reza |
تکرار... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:59
نگاه که می کنم انگار یک بار دیگر زندگی کرده ام تو را اتفاقی یافته ام و ناشیانه باخته ام .نگاه که می کنم انگار بعدها باید این چرخه ی عاشق شدنم" باختنم " زندگی کردنم "مدام تکرار شود...الکل هیچ دست نوشته ای هم رد پای تو را به سمت من کج نمی کند..مرا جز در خود غرق شدن از تو راه گریزی نیست.این آلت قتاله ی...
خ ر د ا د ... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:59
از بچگی حس خوبی به بوی گلاب نداشتم راستش آدم را یاد قبر و تنهایی و شیون و مویه کردن زن های چادر مشکی می اندازد.چادرهای خاکی و کلی الهی قربانت شوم های لرزان .تازه دارم می فهمم چرا از خرداد متنفرم .خرداد فصل گل آب گیری و باد های بی در و پیکری است که خودشان هم نمی دانند برای چه می وزند .فقط چشم آدم را
روح نا آرامم... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:59
قرارمان باشد برای دهه ی پنجم زندگی ات .جایی که به اندازه کافی برای فکر کردن به گذشته ات وقت داری .نه آرزوی برآورده نشده ای هست و نه حسرتی به دلت مانده برای هم آغوشی با عشق دوران جوانی ات xa0. نشسته ای زیر یک آلاچیق قدیمی که با هر وزش باد صدای ناله های چوبهایش را به وضوح می شنوی .قرارمان باشد همان زی...
دختری که نامش آتیه است... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:59
...:در من همیشه روح سرگردان شاعری در حال زاییدن است .آبستن شکست هایی شده که از گلویش پایین رفته و در دلش آشیانه کرده و در هر شعرش مادر نوزاد جدیدی می شود.شاعری که در دلش دختر برهنه ای به نام آتیه نشسته و عشوه گری می کند.دختری که نیمی از صورتش را طاعون زده و نیم دیگرش با جوش های چرکین تزیین شده و روی
بی خوابی ات ... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 6:59
بی خوابی ات به من واگیر کرده .خستگی چشمانت به چشمانم کوچ. درد تو را گرفته اند و شاید رد تو را .. از تو هرچه به من رسد غنیمت است مثل طناب داری که با موهای تو بافته اند این شیوه ی مرگ چهار پایه زیر پایم را هیچگاه.. لرزان نمی کند. xa0 xa0 xa0 xa0