خرید بک لینک

آدم های روانی را همیشه روی تخت آسایشگاه نمی توان جست.

خیلی از ماها روانی های بدون تختی هستیم که حسرت چیزهایی که نداریم دیوانه مان میکند.

یک نفر دلش بی تاب در آغوش کشیدن مادر است.

مادری که سالها قبل در خاک آرمیده.

یکی را پاییز دیوانه میکند و باران هایش که مثل قطرات مذاب مغز پوسیده اش را سوراخ میکند

و خاطرات تلخی که فقط در پاییز برای او رخ داده را

بالا می آورد.

یک نفر دیگر را

صدای خنده های کودکان توی پارک دیوانه می کند ,

مدام می گوید ای کاش درون کودکی ام می ماندم

می مردم

مرا می کشتند

ولی

هیچگاه

بزرگ نمی شدم.

روانی تر از همه اما کسی است که تمام زندگی اش رو به راه است .

صبح چایی تازه دم دو نفره می نوشد

با در آغوش کشیدن همسرش از خانه بیررون می رود .

سوار مترو می شود

سرش را به شیشه تکیه می دهد ..

.ناگهان

موی بلندی که به شانه اش چسبیده

دماغش را قلقلک میدهد.

با دو انگشت آن را بر می دارد

و دوباره یادش می افتد

رنگ و پیچ و تاب این موی جا مانده از خانه را ,

که اصلا شبیه تار موی مشکی عشق سالهای دورش نیست.

و دوباره یادش می افتد

آن کسی را که در خانه بوسیده

آن کسی نیست که قرار بود روزی صد بار تلفن را بردارد

زنگ بزند

و بگوید دوستت دارم..

سرش را محکم تر به شیشه می چسباند.

قطره اشکی از چشمهایش سر می خورد .

.مثل دیروز,صبح .

.مثل پریروز صبح..

مثل تمام صبح هایی که آمد و رفت و نیامده و قرار است بیاید.

این آدم ,

هر فردا که بیاید روانی تر می شود اما ..

تخت

و زنجیر

و سقف آسایشگاهی را

به دوش نمی کشد...

فقط کمی بیشتر از روانی های روی تخت

روانی می شود ...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:46

صفحه بندی