دختر جان این امامزاده سین تو مرا کشت.آرامکده اش را نشانم بده . دو سه تایی حاجت روا نشده با یک بسته شمع کنار گذاشته ام و نذرکرده ام اگر بر آورده شد فقط هفت شبانه روز طعم خوش خوشبختی را بچشم و به زندگی ام با قرصهای آبی پایان دهم .خدارا چه دیدی شاید معجزه شد یک شب که تا سپیده صبح اشک ریختم و خوابم برد چشم که باز کنم تلفن زنگ بزند یا پستچی نامه ای,آورده باشد و آرزوهایم ازکوچک به بزرگ ,برآورده شده باشند و سریع بروم نذرم را ادا کنم ..راستی اگر خوشبختی,به دهانم مزه کند و نذرم را ادا نکنم امامزاده سین نفرینم میکند ؟این همه آدم زیر قولشان زدند و ککشان هم نمی گزد . من هم مثل آنها..می شود به جای هفت شبانه روز خوشبختی , هفتاد سال با او بخندم و قرصهای آبی را از پنجره پرت کنم وسط,کوچه مان؟
پاورقی:امامزاده سین وجود خارجی,ندارد.یک آرامگاه خیالیست برای پناه بردن و شمع روشن کردن .چیزی شبیه عشق.
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی