خرید بک لینک
چشمان خواب آلودم را که باز می کنم ,

با همان سوی تار و منگ تو را می بینم نشسته ای روی صندلی پشت به من رو به روی میز آرایش.

داری موهایت را شانه می کنی و گاه از لای چنگ های فلزی اش آنهایی که شکسته اند را با انگشتهای بلند و باریکت جدا می کنی و باز این بالا و پایین رفتن طولانی مسیر شانه کردن گیس هایت را ادامه می دهی.

لعنتی صدای,خار کردنش دیوانه ام می کند.

صدای جرقه های ریزش که دلم را می لرزاند و رنگ مشکی تیره اش که مبهوتم می کند و به تمام دنیا میتوانم ثابت کنم رنگ عشق یعنی سیاه مطلق.

سرت را بر می گردانی ,

نگاهم می کنی و می گویی بیداری؟

لبانم گل می چیند و می گویم مگر می شود تو را داشت و از تماشای این امواج بلندی که با شانه به گیس هایت مثل آرشه ویلون می کشی

بی تفاوت گذشت ,

چشم بست,

و ابلهانه خوابید؟

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 11:58

صفحه بندی