چرک و خون...
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 22:05
آهای پسر جان؟امشب زندگی را دو سه ساعتی دست به سر کن و از ته دل هار هار بخند..گور پدر مردمی که میگویند دیوانه شده؛ اصلا به آنها چه؟؟قلم و کاغذت را پرت کن همان گوشه از دلتنگی ات که سرطان زده و چرک و خون می آید..نمیخواهد برای چشمهایش بنویسی و گیس های بلندش را هی ببافی و از هم باز کنی و سرت را روی زانوه...
ته مانده های مهر...
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 22:05
گفته بودم اگر بیایی تمام دنیا را به پایت میریزم و اگر قرار بر مردنم باشد چه بهتر که باز هم به پای تو...نقشه کشیده بودم برای ماه عسل دستت را بگیرم وسط برگریزان برویم ویلای شمال" توی آن هوای سرد خودمان را پتو پیچ کنیم و بنشینیم یک گوشه " با دوتا فنجان چایی داغ و بی قراری دریا را تماشا... که چطور دستان...
آبان خانم...
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 22:05
آبان خانم.خوش آمدی.تویی که رنگ و لعاب پاییز را نمایان تر میکنی.تویی که دوست ندارم تمام شوی.تویی که آبانی و می آیی و می مانی و میدانی که با همه ی تلخی بعدازظهرهایت که کوله پشتی خورشید را زودتر از همیشه به خانه ی شب رخت می بندی..دوست دارم و برایت تب هم می کنم . و دانه های انارت را با هیچ چیز عوض نخواه...
خواب گنجشکها...
-
تاریخ: 1402/7/7 ساعت: 3:54
آمده ام فقط رویایم را روی برگ های رنگ پریده ات بنویسم و بروم .آمده ام بنویسم تا وقتی باد آمد و تو را از شاخه چید و با رقص اجباری میان زمین و هوا رها کرد تا هرکجا که دلت آرامتر بود سقوط کنی " همانجا رویایم با تو دفن شود "شاید از باران های بعدی به خودش بیاید و جوانه زند..هرچند احساس میکنم معجزه ایی در...
با من حرف نزن لطفا...
-
تاریخ: 1402/7/7 ساعت: 3:54
کمی از من این روزها فاصله بگیر..دچار بیماری واگیر داری شده ام که نه میدانم از کجا آمده نه درمانش را..کمی از من این روزها فاصله بگیر که دچار این فوبیای وحشتناک ناکجا آبادی ام نشوی..با من حرف نزن..حتی از دور...میترسم تو را هم مبتلا کنم..منی که شبیه نقاشی های بیماران روانی روی دیوار اتاقشان شده ام..آدم...
دروغ شاخ دار...
-
تاریخ: 1402/7/7 ساعت: 3:54
یکی دیگر از بدی های زندگی این است که باید غصه ی" غصه های نیامده را هم بخوریم..این تحمیل بی رحمانه از دردهای زاییده نشده که همان نیش خندهای گاه و بی گاهمان را هم میگیرد مثل آخرین میخ روی تابوت است و شنیدن کلمات انگیزشی از اطرافیان وقتی دلشان می سوزد و حال خرابمان را میبینند " برایمان مثل آب در هاون ک...
آدم یخی...
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 5:15
آمدم با او خداحافظی کنم دیدم تحمل دردش را ندارم...گفتم دوباره از نو برایش دلبری کنم شاید اثر کرد و دست از دوست نداشتنم برداشت و دلش لرزید دیدم تمام عاشقانه هایی که بلد بودم ته کشیده و دلم را حاجت روا نکرده...گفتم دو سه ماهی دور و برش آفتابی نشوم شاید با پای خودش سراغم آمد و دلش برایم تنگ..دیدم نهایت...
قتل غیر عمد...
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 5:15
به تن ات شدیدا نیاز دارم..به بغل کردنت از رو به رو ...قول میدهم پنج دقیقه بیشتر طول نکشد...بغلت کنم و شال قرمز دور گردنت را توی دهانم فرو ...که صدای زجه زدنم خفه باشد و کسی نفهمد..دو سه تا هم فشار محکم آغوشت " توی سینه ام..آدمه تحمل پنج دقیقه ایی ام هستی؟؟؟میشود آن نم بارانی که قرار است به وقت پاییز...
عروسک پارچه ایی چشم دکمه ایی....
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 5:15
امشب که قرار است به خوابم بیایی اتاقم را مرتب کرده ام یک گلدان شیشه ایی با چند تا شاخه گل یاس گذاشته ام روی میز.از آنجایی که میدانستم فقط به موسیقی بی کلام علاقه داری یکی دوتا از آنها که دوست داشتی مخصوصا هتل کالیفرنیا را آماده کرده ام تا وقتی از پنجره وارد شدی برایت پلی کنم .نمیدانم برای سورپرایز ک...
یک جفت کفش زنانه...
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 12:56
اصلا قرار نبود اینجور باشد.باور می کنی من از مرزهای دق مرگی هم عبور کرده ام و هنوز زنده ام.؟باور میکنی حتا دیگر غصه ی نداشتن هیوا را نمی خورم.؟آن اوایل خیال می کردم واقعن از پس پرده های تاریک دستش را دراز می کند و همه چیز مثل کتاب قصه های دوران کودکی ام شیرین تمام می شود..نمی دانستم آن کلاغ نگون بخت...
یک پایان خوب...
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 17:44
من هیچگاه دوست نداشته ام پیر شدنم را ببینم.فکرش هم عذاب آور است.اینکه دست و صورتم چروک باشد و مجبور شوم به وقت پیاده روی هر ده قدم چند ثانیه مکث کنم تا نفسم بالا بیاید..از همه بدتر درد دیدن است.دیدن مرگ کسانی که دوستشان داشته ام و یا دست کم جزیی از خاطراتم بوده اند.اصلا دوست ندارم یک جوری بشود که تم...
نمان...
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 17:44
دوست داشتم برای یک بار هم که شده یک شاخه گلایور سفید با روبان مشکی برمیداشتم می بردم می گذاشتم سر قبر آرزوهایم دو سه ساعتی می نشستم و همه شان را برای آخرین بار مرور میکردم و برای هر کدام فقط یک قطره اشک می ریختم و از کله ی پوکم فراموش..دوست داشتم آن شبی که مثل دریا که جنازه را پس می زند قلبم را پس ز...
غنچه های رز قرمز...
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 16:39
همینطور که نشسته بود جلوی من و در مورد مسایل مختلف حرف میزد ناخداگاه گوشهایم کر شده بود.با نگاهم تمام زیبایی هایش را لمس میکردم و برای اینکه متوجه چشم چرانی عاشقانه ی یک طرفه ام نشود گاهی به نشانه ی تایید حرفهایش سر تکان میدادم.خط چشم خوشکلی که کشیده بود و آن تار مویش که با نسیم جلوی صورتش تلو تلو م...
کوچولو کوچولو مردن..
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 12:59
کوچولو'>کوچولو کوچولو مردن شبیه با چشم باز خوابیدن است..شبیه دندان دردهای نیمه شب است. شبیه این است که کیک تولد خودمان باشیم و هرکسی از راه رسید بیاید تکه ایی از وجودمان را جدا کند و زیر دندان هایش له ..کوچولو کوچولو مردن شبیه خوابهایی هست که از بلندی پرت می شویم و هیچوقت به ته نمی رسیم.و یا حتا شبی...
پیرهن آبی(برای یک دوست عزیز)
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 12:59
تو را می شود به موسیقی بی کلام لاو استوری تشبیه کرد...مخصوصا با آن پیرهن آبی خوش رنگت که آدم را وسوسه میکند آنقدر زل بزند به تار و پودش تا خوابش ببرد...این آبی بی کران و قاتل مهربانی که تن کرده ایی شبیه لالایی مادرانه می ماند..زمزمه های یواشکی و دلنشین ساعت 9شب دوران کودکی که تمام لولوهای اطرافمان ر...
غم نامه..
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 12:59
.بعضی وقتا تا ابد و یک روز شام غریبانه واسه آدم هر شب.من که اعتقادی ندارم به امشب ولی اسمش باعث شد واست یه غم نامه بنویسم شاید همینجا خوندی.خدایا اگه درستش نمیکنی خرابترش نکن.میلیاردها آدمو بدون اعتنا به اعتقاداتشون داری رزق و روزی میدی .چه بودایی باشه چه مسیحی چه یهودی و حتی اونایی ک بهت اعتقادی ند...
سرفه های تکی...
-
تاریخ: 1402/1/20 ساعت: 15:41
صبح که شد دو سه باری تماس گرفتم اما مثل همیشه جواب نداد.پیام دادم فلانی میدانم وقت نداری و دلت جای دیگر است ولی بیا و برای رضای خدا هم که شده ساعت دوازده پارک فلان قرار بگذاریم برای اخرین بار ببینمت.برای آخرین بار چون تا یک ماه بیشتر زنده نیستم و جواب شده ام.بعد از خواندن این پیام خودش تماس گرفت.اول...
ماهی...
-
تاریخ: 1402/1/20 ساعت: 15:41
من اصلا نقاش خوبی نیستم ولی اگر قرار بود زندگی ام را نقاشی کنم یک ماهی قرمز می کشیدم که داخل تنگ بلوریه در بسته " وسط دریا رها شده و فقط رقص ماهی های دیگر را تماشا میکند...پ ن : در من کودک فلجی است که خواب دیده می شود دوید.Adblock test (Why?)
زنی فریاد می کشد...
-
تاریخ: 1402/1/20 ساعت: 15:41
نوشتنم مثل دردی شده که نمی ترکد...مثل ابری که نمی بارد و انگار در آسمانش زنی فریاد میکشد تا زایمان کند اما تلاشش بیهوده است.گمان کنم کسی به کودکی که درون رحم آن زن گرفتار شده تمام اسرار را لو داده و گفته که دنیای بیرون همه اش دروغ است و چیزی به اسم خوشبختی وجود ندارد و زندگی زندانی بیش نیست.. انگار ...
زرد کهربایی...
-
تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 19:48
سال که تمام می شود تظاهر می کنیم که آدم دل گنده ایی هستیم .هرچه غم و اندوه بوده را یک قطره اشک می کنیم میریزیم پایین و انگار نه انگار اتفاقی افتاده. آخرین ساعات سال جوکرهای ماهری می شویم.یکی با رنگ سبز یکی با رنگ قرمز یکی با رنگ سیاه و یکی هم با رنگ زرد کهربایی خط لبخند گوشه لبمان را نقاشی میکنیم و ...