خرید بک لینک

خوابهای مالیخولیایی لعنتی دست از سرم بر نمی دارد.یک آدم ماورایی می آید نصف شب ها روی سینه ام می نشیند آنقدر فشار می آورد که صدای شکستن دنده هایم را بشنود وقتی اطمینان پیدا کرد که از درد مرده ام می رود پی کارش و خواب های مالیخولیایی لعنتی شروع می شود .از پس یک سیاهی مطلق پرده ای,باز می شود .فاصله ی زمانی این خواب به گمانم پنج یا شش سال بعد را نشان می دهد .باز تو را می بینم و هرچه تلاش می کنم نمی توانم نزدیکت شوم.حول و محور دایره ای که با خط قرمز کشیده اند چهار زانو نشسته ای.بوی عطر مردانه اش روی پیرهنت ,ساعت مچی اش که به دست خودت بسته ای و طلایی سفید توی انگشت حلقه ات که تیر خلاص را به پیشانی ام می زند.به تمام دینم شلیک می کند.خدایم را می کشد .پرده بسته می,شود و یک سیاهی مطلق می ماند و پنج شش سال بعدی که پیرهن من اما بوی سیگار بهمن دهد

و تماشای مگس های زشت ,

روی لاشه ی گندیده ی سگی ولگرد,

که می خواهد پیاله ی سوراخ تنهایی ام را پر کند.

.صدای شکستن دنده هایم.

لبخند موزیانه ی آن آدم ماورایی,

و شب هایی که زنده زنده می میرم

و خدایم را که پنج شش سال بعد خواهی کشت..

می دانستی آغاز توپایان من است...؟

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: دوشنبه 19 فروردين 1398 ساعت: 16:50

صفحه بندی