و باز هم پاییز..پختگی ام دیگر نمی گذارد برایش شعر بنویسم.گاه آدم به جایی می رسد که از پاییز جز آلرژی و سرماخوردگی و ترک های روی دستش از سرمایی که قرار است بیاید چیز دیگری به خاطرش نمی آید.منی که اینجور شده ام دلیلش نکند همان باشد که؟ راستش فقط بغضش را دارم و شانه ای که همیشه نیست .کمی هم شوق بی دلیلی که نمی دانم چرا دست از سرم بر نمی دارد.پاییز فصل عشاق است و انتظار شیرینی که یا به او می رسی یا نه.منه خنثی, از آمدن پاییز فقط سرفه ام می گیرد.تب می کنم و سینه ام خس خس...
پاورقی:دلم برات ...
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی