خرید بک لینک

نمی دانم چرا دیگر نمی توانم با دردهایم ارتباط کلامی پیدا کنم و بنویسم ..

شاید بخاطر ازدیاد سن باشد...

شاید بخاطر این است که می دانم از اتفاقات خوب زندگی هرچقدر هم که قرار است بیوفتد برایم دیگر شوری ندارد.

واقعا هم ندارد ها !

مثل بچگی هایم که حسرت آن دوچرخه خرگوشی پسر همسایه مان به دلم ماند .

با اینکه یکی بهترش را برایم خریدند ..

ولی همیشه می نشستم توی کوچه..

تا او با دوچرخه اش بیاید ..

و هی تماشایش کنم .

به خودم قول داده بودم فراموشش کنم ..

اما نشد.

وحشتناک تر این است که آینده نزدیکم را میتوانم حدس بزنم.

دوچرخه ای خرگوشی برای دخترم خریده ام.

توی پارک بازی می کند.

تند تر که می رود

مجبورم با بغض صدایش کنم مراقب باش عزیزم ..

لبهایش غرق خنده می شود و میگوید چشم بابا..

دلم برایش ضعف می رود و یواش می گویم الهی دورت بگردم عشق من..

همیشه باید با بغض صدایش کنم

چون..

اسم دختری که عاشقش بودم روی دخترم گذاشته ام.

می دانم این دوست داشتن نافرجام باز

سر پیری خفتم را می گیرد ..

دخترم بزرگ می شود.

عاشق می شود.

یک نفر دیگر صدایش می زند عشق من ..

یک نفر دیگر دستش را می گیرد ..

و می برد..

و می برد..

من می مانمو دردهایی که نمی توانم بنویسم.

یک نویسنده لال بدبخت

که همه چیزش را می بازد.

کاش مثلا همین امروز تمام می شدم

ایست قلبی قشنگ ترین حادثه است

و سنگ قبری..

که درشت نوشته اند..

جوان ناکام..

این مردن ..

بردن است..

پ ن :هیچوقت توی عمرم روز تولدم خوشحال نبوده ام.شاید آدمی را که در زندگی قبلی زندگی می کردم درمانده تر از من بوده..

پ ن:تولدم مبارک...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 8 فروردين 1399 ساعت: 0:56

صفحه بندی