آمدم برگردم توی لاک تنهایی خودم نگاهم به چشمهایت افتاد و دلم نیامد .دوست داشتم صبح چند ثانیه قبل از طلوع چشمهایت زودتر بیدار شوم و نگاهم را بدوزم به پلکهای بسته ات و هی منتظر بمانم که باز شوند و دست زیر چانه ام بگذارم و خماری اول صبحش را تماشا..دوست داشتم وقتی نشسته ایی و باران پشت پنجره را تماشا می کنی صدایت کنم هیوا؟ هیوا؟و هنگاهی که سر بر می گردانی و می گویی جان؟ "به چشمهای عاشق شده ات که باران را تماشا میکرده زل بزنم" و یواش یواش مثل گربه ی همسایه به تو نزدیک تر شوم و بازوان دخترانه ات را بگیرم و بگویمت می شود چشم ببندی تا پشت پلکهایت را ببوسم ؟دوست داشتم به وقت دلتنگی وقتی که از خدا هم نا امید شده ام 1 شب سراغت بیایم و از پشت تو را در آغوشت بگیرم و هی ها ها کنم پشت گردنت تا از خنده غش کنی و بعد سر حوصله بنشینم 1 1 ی نیمه شبت را با انگشت از هم باز کنم و به هر تار مویت دخیل ببندم و ایمان داشته باشم که آرزوهایم را که میان تار و پود گیسوانت آویزان است تا صبح برآورده می شود..دوست دارم وقتهایی که می خندی و چشمهای مشکی و گیرایت مثل همان دریای آرام بی موج می شود قایق دلتنگی ام را به ساحلش بسپارم و بگویم هیوا؟؟می شود سر بی صاحبم در بندر امن سینه ات پهلو بگیرد و صدای تاپ و توپ قلبت مثل یک لالایی مادرانه خوابم کند و پنج شش دقیقه ایی گهواره ی روح خسته ام شوی؟بگویمت هیوا؟ چشمهایت را می شود برای خودم داشته باشم تا بتوانم ستاره های مشکی قاتلش را هرشب برای خودم بچینم؟؟می شود وقتی مرض دلتنگی سراغم آمد و هیچ درمانی جز بوسیدن لبهایت نداشت بدون اجازه مثل وحشی های عقده ایی از تو کام بگیرم و طعم رژ لبت این درد را برایم مداوا کند؟؟ یعنی می شود هیوا؟؟
پاورقی:شاید سرد تر از این زمستان دیگر به پستم نخورد.من این سرمای استخوان سوز را به طرز عجیبی دوست دارم.مثلا امروز پشت در ماندم خواستم بروم داخل خانه مان گفتم کمی منتظر بمانم و ببینم نهایت درد این سوز چقدر است..نوک دماغ و لاله ی گوشهایم کرخ شد.چشم بستم و لحظه ایی خودم را در سیبری حس کردم.سفر کوتاه قشنگی بود.نمیدانم چرا این کار را کردم.شاید عادت اینکه از درد فرار نکنم و تحملش کنم باعث شد بروم سیبری و برگردم
پ ن:سارا دوست قدیمی چقدر حس تنهایی نمیکنم توی این مجازستان بلاگفا از وقتی اتفاقی باز پیدات کردم.تیچر مهربون
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی