آب نبات چوبی...
-
تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 20:06
چقدر خوب بود اگر دردهایمان را مثل آب نبات چوبی توی دستمان میگرفتیم و فارغ از مزه ی تلخش آنقدر زبان میزدیم تا از رو بروند و تمام شوند" یا حتی اگر تمام شدنی هم نبودند دهانمان به مزه شان آنقدر عادت میکرد که آخ گفتن را هم فراموش میکردیم..شاید اصلا بعضی از آدمهایی که از شیرینی زندگی شان تعریف میکنند بخاط...
مهره ی مار...
-
تاریخ: 1403/4/12 ساعت: 17:22
من اصلا عاشقی کردن بلد نبودم.یک چیزی پشت پلک هایش بود که دلم را لرزاند.رفتم تمام دلنوشته های شاعران معروف را زیر و رو کردم و فهمیدم تنها نقطه ی اشتراک و دلیل عاشق شدن آدمهای توی شعرهایشان چشمهای معشوقه شان بوده.اینکه مثلا موهایشان فر بوده یا صاف "بلند بوده یا کوتاه" بلوند بوده یا مشکی" هرچه بوده باز...
گلایل سفید...
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 15:58
مگر قرار نبود با هم پیر شویم؟؟مگر قرار نبود یک شب مهتابی بزنیم به دل جاده تا سر از مسیر پر پیچ و خم چالوس در بیاوریم و قبل از روشن شدن هوا به دریا برسیم ؟؟؟مگر قرار نبود تا رسیدیم " بدون زیر انداز بنشینیم روی ماسه ها و برای هم هی قلب بکشیم و هی موج خرابش کند و تا خود صبح که قانون جزر و مد کرکره ای ا...
بابا لنگ دراز...
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 15:36
بابا لنگ دراز عزیزم سلام.مانده بودم از چه بنویسم ونامه ام را برایت از کدام درد شروع کنم و با کدام درد تمام.هرچقدر سعی کردم قوی تر از خود واقعی ام باشم هرگز نشد.بعضی خاطرات که برایت نوشته بودم یادت هست؟مثل بمب ساعتی عمل میکنند و وقتی آفتاب پشت کوه لنگر می اندازد که بخوابد ناگهان سر و کله شان پیدا میش...
پرچم سفید...
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 15:36
راستش حتی به خوابم هم که بیایی دیگر مثل چند سال قبل نیست که از صبح بیدار شدن آن شب ' تا غروب دلم کوک باشد و هر اتفاق بدی هم که برایم بیوفتد ککم نگزد و فقط کارم این باشد تا تمام لحظه هایی که تو را در رویای دیشبم دیدم مرور کنم و از بوی دامن کوتاهت که سرم را توی دشت گل هایش ولو کرده بودم سر خوش باشم .....
نقطه ی صفر...
-
تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 13:49
یک نفر هم نیامد پادرمیانی کند توی صورتم سیلی بزند تا از این همه انتظار برای آمدن کسی که نیست بیدارم کند..مدام با خودم حرف میزنم.. حرفهایی که شده یک مشت جملات ناقص و سه نقطه هایی که جلویشان صف کشیدند و نمیدانم چطور باید تمامشان کنم تا زره ایی امید را در ژرفای دلم بتاباند..خودم را آنقدر می تکاندم تا غ...
یک منه خسته..
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 11:00
آن اوایل هضم کردن اینکه خودم به خودم دلداری بدهم آسان نبود..کمی گذشت تا فهمیدم شاید تقصیر خودم بوده که رک و راست به دلم نگفتم تاب شکستن ندارم...وقتی حکایتم شد مثل گریستن ماهی در آب و حرف زدن با آینه ایی که تمام بد و بی راه های خودم را به خودم باز میگرداند"تازه فهمیدم ای داد ' همه ی دست و پا زدن های ...
می شود نروی؟؟
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 11:00
نشد یک بار وقتی به خواب میدیدمش توی چشمهایم زل بزند و بگوید میشود امشب نروی؟؟؟بمانی همینجا کنارم لای موهایم دست بکشی و با انگشت اشاره ات مدام شقیقه ام را لمس کنی که از این سر دردهای دیوانه کننده ام کم شود؟میشود نروی و بمانی تا بلند شوم برایت بچرخم و رقص 'چین چین دامنم را که خیلی دوست داشتی ببینی و ق...
زخم بستر...
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 13:56
زندگی تلخی داشت ...ولی اصلا به رو نمی آورد.حتا خنده های از سر اجبارش هم دوامی نداشت.با هر سوت و آهنگ غم انگیزی توی چشمهایش بی اختیار عزا میشد.چند سالی میشد که قبل مرگش مرده بود... این ماه های آخر زخم بستر امانش را بریده بود و از بوی تعفن خودش روی تخت" قفسه ی سینه اش را هرشب چنگ میزد.. وقتی برای همیش...
دستمال گل گلی...
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 13:56
قرار بود خوش بگذرد...نشد..ولی زیاد هم بد نبود .سه چهار زخم عمیق روی دلم نشاند "ولی می ارزید..حتی به همان یکی دو بار که دستش را گرفتم و بی هدف توی خیابان قدم زدیم می ارزید..نمیدانم مبتلا به خودآزاری شده ام یا سادیسم بایگانی کردن خاطرات تلخ؟؟دستمال گل گلی اش را..نامه و شعر فروغ با خط خودش را..تار موی ...
دو خط موازی...
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 13:56
گفتند بیا زندگی کن شاید کمی حالت بهتر شود...فریب خوردیم و آمدیم " هی بزرگ شدیم و گفتیم شاید این حال خوب که میگفتند چند سال دیگر است" آنقدر سنگ صبر را به سینه کوبیدیم تا شدیم خوده قبرستان..پشیمان شدیم و خواستیم برگردیم به همان حال بی حالی و سر برگرداندیم که برویم" دیدیم نه پلی مانده و نه جانی در تن آ...
چند شب کذایی...
-
تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:16
به نقطه ایی رسیده ام که دیگر چاک دهانم نای باز شدن ندارد و فقط با زبان چشم حرف میزنم.راستش این آدمهایی که من میبینم هیچ کدامشان برای شنیدن دردهای درونمان ساخته نشده اند.سرشان را میکنند توی لاک خودشان هروقت هم صدای تبل و شادی از دل کسی در آمد بیرون می آیند و آنقدر آه می کشند که آن بدبخت فلک زده چشم ب...
پیشگوی کور...
-
تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:16
من اصلا قرار نبود دوستت داشته باشم..همه چیز از آن روز لعنتی شروع شد که ناگهان سرت را پایین انداختی تا از روی کتاب صد سال تنهایی دو سه خط برایم بخوانی و بگویی حال امروزت دقیقا مصداق همین جملات است.تو خواندی ولی من انگار کر شده بودم و نگاهم یخ بسته بود به نیم رخ خوشگلت با آن رشته مویی که از بالای شقیق...
خیلی دور خیلی نزدیک..
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 14:19
گفتم دلم را به دریا بزنم و عادت از دور نگاه کردنت را دور بیاندازم و بدون اینکه دست و پایم بلرزد ناقافل جلویت سبز شوم و حرف دلم را با چشمهایم به چشمهایت بگویم ..بگویم آهای دختر ریزه میزه ی خوشگل با آن موهای چتری و راه رفتن های تند تند دوست داشتنی ات" دستت را باز کن ..دلم را از سینه بیرون آورده ام مال...
به زندگی ات بهار ببارد...
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 15:58
کاش اینقدر زود نگفته بودم دوستت دارم..یا اینکه دست کم میگذاشتم کمی تو عاشقم شوی بعد..امروز که از دور دیدمت با فلانی می آمدین و کلی بگو بخند راه انداخته بودین' هم خوشحال شدم هم جای خالی ات توی سینه ام درد...کور شوم اگر چشمتان زده باشم..برای من که نشد اما توی اولین زمستان مشترکتان آرزو کردم به زندگی ا...
آدمهای خاص...
-
تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 17:27
پاییز هم دارد می رود..ولی خوبی اش این است که همیشه خوش قول بوده و بر میگردد.کاش آدمهای زندگی مان که دوستشان داشتیم پاییز بودند و اگر میگفتند خداحافظ دیدارمان به قیامت خیالمان راحت بود که بلوف میزنند و ته دلشان دوست دارند که دوباره برگردند و بر هم میگشتند..روزهای آخر پاییز از نظر من غم انگیز ترین روز...
پیاله...
-
تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 17:27
دیگر آن آدم صبور زیر باران بمان قبل نیستم..کرکره ی پنجره ام را هم کشیدم تا ابرهای خاکستری آماده به گریستن وسوسه ی تماشا شدنشان را از سرم بپرانند .. تمام وجودم کرخ شده و هیچ واکنشی به زار زدن های آدمهای اطرافم ندارم..اصلا مگر موقعی که من مویه میکردم کسی بود که بیاید حداقل دستم را بگیرد و بگوید قصه نخ...
سنگ و شیشه...
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 10:31
هروقت آمدم خودم را به بیخیالی بزنم یک تکه سنگه از خدا بی خبر آمد خورد وسط شیشه ی پنجره ی خوشبختی ام...نشد یک بار به روی زندگی بخندم و اخم نکند و وسط ذوق زده گی ام خبر بد به گوشم نرساند..یک بار قرار گذاشتم با دردهایم بنشینم حرف بزنم تا حالی شان کنم دست از سر بی صاحبم بر دارند.. آدمه تمام شده که دیگر ...
گور دسته جمعی آدمها...
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 13:31
مدام فقط مارک سیگارم را عوض میکنم.خیال میکنم این حس بد و تهوع آورم بخاطر کیفیت بده سیگارهاست..یادم رفته به اتفاق های خوب زندگی ام که قرار بوده توی کوچه ی ما بیوفتد عمدا آدرس غلط داده اند.یادم رفته که سالهاست توی گور دسته جمعی آدمها زندگی میکنم و خودم را مثل کرم میخورم ..یادم رفته که چرا روی انگشت حل...
گوشه ی حیاط..درخت خرمالو..گنجشکها..
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 13:31
نشسته بودم یک گوشه ی حیاط زیر آفتابی بی رمق و نوک زدن گنجشک ها روی درخت خرمالوی خشکیده مان را تماشا میکردم ..ناخداگاه یادم افتاد من اصلا زندگی نکرده ام که؟؟این همه سال به دیوار دلم مشت میکوبیدم و رنگ خوشبختی را فقط در خواب میدیدم و میگفتم آدم به امید زنده است شاید لحظه ی آخر برایم معجزه ای رخ داد و ...