خرید بک لینک

حس می کنم درونم چند نفر وجود دارند.یک نفر مدام با مشت به سینه ام می کوبد و سعی میکند دنده هایم را از هم بشکافد و از لای آن فرار کند بیاید ببیند این بیرون '" زندگیه بهتری نصیبش می شود یا نه؟؟ یک نفر دیگر سمت چپ مغزم نشسته و برای خودش روی کاغذ هی شعر می نویسد و ساعت دوی بامداد که می شود با یک جیغ بلند تمام نوشته هایش را خرش خرش پاره میکند .. پاره می کند چون وزن و قافیه ها آنطور که دوست داشته جور در نیامده و هیچوقت هیچ چیز به کامش نبوده.. یک نفر دیگر هم هست که درون قلبم مثل دهقان فداکار توی دستش هیزم آتش گرفته ایی دارد و تکان تکان میدهد که نگذارد کسی از آن حوالی رد شود" انگار خبر دارد اینجا قبلا ویران شده و درون رگی که به شریان های حیاتی یک آدم متصل است و باید از آن زندگی عبور کند " جز عفونت و چرک و یک مشت درد بی درمان چیز دیگری جریان ندارد..من به جز آفت مرگ و نجوای اندوهی که از آنها در روح و جسم و پرده های گوشم طنین انداز شده هیچ کدام از این افراد را نمیشناسم به جز یک نفر که شب تا صبح با خودش حرف می زند و در به در به دنبال آغوشی برای پناهندگی ابدی می گردد..کسی که یقیین دارم خوده واقعی ام باشد و درونم زندانی...

پ ن: خیلی حس خوبیه که تموم شدن روزهای اخر سال رو ببینی در حالی که دوازده ماه تو رو زجر دادن..

پ ن: و چقدر ترسناکتر هست سال نیامده..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 13:39

صفحه بندی