دنیای الآن را دوست ندارم.دلم برای بیست سال قبل تنگ شده .همان روزهایی که اصلا تلفن هم نبود و آدمها بیشتر همدیگر را می دیدند.دلم برای بعدظهرهای داغ تابستانش تنگ شده ,برای آن روزهایی که پا برهنه توی کوچه تا سر حد مرگ فوتبال بازی می کردیم و بعد بازی شیر آب حیاط را تا دسته توی حلقمان فرو میکردیم و آنقدر آب می خوردیم که شکممان باد کند.دلم برای کفش کتانی و کیف مدرسه ام تنگ شده ,بخصوص وقتی شیفت بعدظهر بودیم و غروب بر می گشتیم خانه و چشممان فقط دنبال قابلمه ای بود که روی بخاری غذای ظهر را برایمان کنار گذاشته بودند.دلم آن روزهای هیجان انگیز قبل از بلوغ را می خواهد که صبح تا شب هزار بار توی آیینه صورتم را چک می کردم و منتظر بودم ریش و سبیلم در بیاید و احساس گنده بودن کنم .اینکه یک نفر دلش برای دو دهه قبلش تنگ شده باشد معنی خوبی دارد یا نه؟ یعنی برای دنیای الآنش روح و روان نارسی دارد ؟یا خیلی بیش از حد پخته و سوخته؟ اصلا زنده است این آدم؟
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی