خرید بک لینک

همه ی دردها کم بود این تقویم مادر مرده هم امشب به قلب جنگ زده ام یک سوزن ریز ته گرد فرو کرد.

به یاد نداشته هایی افتادم که هیچوقت به نیم متری اش هم نرسیدم که لاقل عطرش را استشمام کنم ببینم همانی بوده که مدام توی نوشته هایم گفته ام؟؟

ببینم اصلا مچ دست هایش بوی ریحان میداده و بوی بهار نارنج گردن باریکش راست بوده یا نه؟؟

ولنتاین فقط مثل یک قلوه سنگ سفتی بود که زیر گلویم ماند تا امشب خفه ام کند...

نشستم یک جعبه فانتیزی خاک خورده توی لجن زار بایگانی شده ام پیدا کردم و داخلش:

پوشال های کاغذی رنگی رنگی ..

یک بسته شکلات تلخ و خرس عروسکی قرمز رنگی که پوزخند معناداری به من می زد ...

و یک شاخه گل رز خشکیده که فکر کنم برای ده پانزده سال پیش بود..

به علاوه ی اتکلان سردی که روی دستم باد کرده بود و یادم نیست حتا برای کدام حادثه ی شیرین زندگی ام خریده بودم گذاشتم....

جعبه ی فانتیزی من جای خالی زیاد داشت..

حیفم آمد این ماجرا را نیمه خالی تمام کنم...

چیز زیادی برای خوشحال کردن نداشتم اما برای انتقام چرا..

هدیه ها را کمی جمع و جور تر کردم که مابقی کادوها داخلش جا شود..

کادوهایی که دیده نمی شدند ' ..

شنیده هم نمی شدند....

.

اما مطمن بودم اگر به دست اهل دلش برسد می تواند حسشان کند...

.

هق هق گریه هایم توی تاریکی سینما قدس..

زباله دانی شعرهای نیمه کاره ام وقتی به بن بست میخوردم و پاره شان میکردم..

تصویر چشمهای خوش خط و خالی که دل احمقم را فریب داد..

دو سه مشت خاک از قبر خودم که هفت هشت سال قبل فاتحه ی یک عاشقانه ی آرام را برایش خوانده بودم و خودم را دفن...

بغل کردن و فشار دادنش توی آغوشم که اوج آرزویم بود و برایم حکم خامه ی روی کیک را داشت...

و یک پاکت سیگار ونستون 1 ..

که عهد کرده ام فقط به دود او وفادار باشم

و تمام بهمن ها را کنار بگذارم ...

تا با خیالی آسوده از درون تیشه ام بزند و بپوساند..

و کلک جسمم وا رفته ام را خودش به تنهایی بکند..

.

خب..

جعبه به اندازه کافی پر شده...

با طناب دار نیمه پوسیده دورش را پیچیده ام..

همان طنابی که سالها پیش قصد تمام کردن قصه زندگی ام را داشتم اما جسارتش را نه..

راستی قرار بود به کی هدیه کنم؟؟

اه...

چه بد موقع سر و کله ی این آلزایمر لعنتی پیدا شد..

باز تا صبح مثل موریانه مغزم را می خورد..

اسم و رسم صاحب اصلی همین کادو که فراموشش کرده ام..

نکند تقصیر قرصهای سبز باشد؟؟

پ ن:حرفی برای گفتن هست اما لبانم یاری باز شدن نمیکنند

پ ن : لامصبا شما که پول خوب بهتون میدم چرا عرق فیک میدین که سر درد منفجر بشم

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 16:10

صفحه بندی