بالاخره یک روز این زندگی هم تمام می شود .مثل میلیاردها زندگی تمام شده ی آدمهای دیگر که اکنون نیستند.بالاخره یک روز این زندگی هم تمام می شود و با لپ های باد کرده و قیافه ی طلبکارانه میروم یقیه ی خدا را می گیرم و هزاران سوال بی جواب را که توی حلق آسمان تاریکش فریاد می زدم و صدایش در نمی آمد" چشم در چشم از او خواهم پرسید..
این آمدنو زندگیو رفتن من بهر چه بود..؟
پ ن: احساس خنثی بودن میکنم.نه گریه ام می آید نه خنده..
پ ن : نظر من در مورد ازدواج چن سالی هس عوض شده.با اینکه تمام شرایطش رو دوبل دارم اما بازم احساس دلم در اولویت هس.ازدواج نکردن بهتر از اینه ک با یه آدم اشتباهی ازدواج کنی..هرچند هم که طرف خیلی خوب باشه.دل خودمون مهمه چطور در موردش حس داشته باشه
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی