دوست دارم به مادربزرگم بگویم قصه های شیرینی که برایم از زندگی تعریف کردی هیچ کدامشان راست نبود.دوست دارم باز خرس خوابالو ی بغلش شوم و با پشت انگشت شقیقه ام را نوازش کند و بگوید عشق حسی بی خاصیت است که در بهترین حالت از تمام آدم ها حالت به هم می ریزد..دوست دارم بگوید از بیست و پنج سالگی به بعد نفس کشیدن دلیل بر زنده بودن نیست و تمام کیک های تولدت طعم حلوا می دهد. دوست دارم فاش کند کلاغ قصه هایش را که از حسادت با سنگ زدند ,بالش که شکست ,توی جوب افتاد و جان داد و برای همین هیچوقت به خانه نرسید .هیچوقت نرسید..
پاورقی:حال هیچ...
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی