مگر قرار نبود با هم پیر شویم؟؟مگر قرار نبود یک شب مهتابی بزنیم به دل جاده تا سر از مسیر پر پیچ و خم چالوس در بیاوریم و قبل از روشن شدن هوا به دریا برسیم ؟؟؟مگر قرار نبود تا رسیدیم " بدون زیر انداز بنشینیم روی ماسه ها و برای هم هی قلب بکشیم و هی موج خرابش کند و تا خود صبح که قانون جزر و مد کرکره ای امواج دریا را پایین بکشد دست از لجبازی بر نداریم و قلبهایمان را با طلوع آفتاب بر تن ساحل هک؟؟مگر قرار نبود هرکداممان زودتر بار سفر بست"آن یکی نذر کند هر شب جمعه به جای 1 1 روی سنگ قبرمان برای گنجشک ها دانه بریزد تا با صدای نوک زدن شان کسی که رفته دلش خوش باشد هنوز فراموش نشده و معشوقه اش همچنان دوستش دارد؟؟؟اصلا مگر میشود دو نفر این همه قرار بگذارند و یکی شان وسط راه دست رد به سینه ی آن یکی بکوبد و یک کلام بگوید قسمت هم نبوده ایم و برود؟؟؟ اصلا چرا آدمها برای رهایی همیشه رفتن را انتخاب میکنند؟؟مگر ماندن چقدر سخت است؟؟مگر قرار نبود با هم تمام شویم هیوا؟؟
پاورقی: ای کاش زمان به عقب بر میگشت و میرفتم سراغ آن شب لعنتی که که روی دستانم خوابت برده بود و دو سه بار آمدم پیشانی ات را ببوسم گفتم شاید از خواب بیدار شوی و ترس برت دارد.کاش آن شب خواب زده ات میکردم و می بوسیدمت..بوسه های آخر نصف تمام عقده های دل آدم را میشورد و میبرد.کاش میدانستم آن شب آخرین شبی بود که آغوشت روی دستانم پهلو می گرفت و این عقده ی بی صاحب توی گلویم غده نمیشد...
پاورقی:همین که خرداد تمام شد جای شکرش باقیست
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی