خرید بک لینک

نشسته بودم یک 1 ی حیاط زیر آفتابی بی رمق و نوک زدن گنجشک ها روی درخت خرمالوی خشکیده مان را تماشا میکردم ..ناخداگاه یادم افتاد من اصلا زندگی نکرده ام که؟؟این همه سال به دیوار دلم مشت میکوبیدم و رنگ خوشبختی را فقط در خواب میدیدم و میگفتم آدم به امید زنده است شاید لحظه ی آخر برایم معجزه ای رخ داد و همه چیز به کامم شیرین...این همه سال مثل برق و باد گذشت و نفهمیدم علت سفید شدن ناگهانی موهایم از غصه خوردن کدام غمم بوده که خودم هم یادم نیست..؟ اصلا چرا باید عاشق پاییز میشدم منی که تلخ ترین خاطرات زندگی ام توی این فصل لعنتی افتاد و جای زخمهایش هنوز درد میکند؟مگر میشود آدم دلبسته ی کسی یا چیزی که مامور شکنجه کردنش بوده"باشد ؟؟ چرا وقتی دنبال نیمه ی گمشده ام می گشتم یک نفر نیامد بزند پشت گردنم و بگوید خواب دیده ایی خیر هم نیست " هیوا را فراموش کن خودت را گم کردی پسر جان...؟؟نشسته ام همان گوشه ی حیاط..گنجشکها و آفتاب با هم رفته اند..خیلی می ترسم...اینجای حیاط تاریک ترین نقطه ی دنیاست..نای بلند شدن ندارم...دستانم یخ زده. مانده ام به کدام طرف از بدبختی ام غش کنم..کاش یادم نمی افتاد که زندگی نکرده ام..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 13:31

صفحه بندی