خرید بک لینک

قرار بود خوش بگذرد...نشد..ولی زیاد هم بد نبود .سه چهار زخم عمیق روی دلم نشاند "ولی می ارزید..حتی به همان یکی دو بار که دستش را گرفتم و بی هدف توی خیابان قدم زدیم می ارزید..نمیدانم مبتلا به خودآزاری شده ام یا سادیسم بایگانی کردن خاطرات تلخ؟؟1 گل گلی اش را..نامه و شعر فروغ با خط خودش را..تار موی از عمد جاگذاشته توی پاکت نامه اش را..حتا شیشه ی خالی ادکلن مورد علاقه اش را " هنوز هم در امن ترین جای زندگی ام نگه داشته ام .. دو سه ماه اول از جدایی مان یک آدم ریش سفید و دنیا دیده آمد نشست کنارم و گفت لجبازی نکن پسر..همه ی اینها را بریز توی همان دستمال گل گلی و یک شب که مست بودی خودت را بزن به حواس پرتی و بسوزان برو دنبال زندگی ات.نگه داشتن خاطرات به جا مانده از آدمی که رفته روزگارت را سیاه می کند ها..؛؛این را گفت و چند سالی میشود که دیگر ندیدمش..نه حواسم پرت شد و نه دستمالی سوخت..فقط من ماندم و مستی های گاه و بی گاه و روزگار سیاهی که دیوانه وار دوستش میدارم..قرار بود خوش بگذرد..نشد.. ولی..

پ ن: و بهاری که خزان بود انگار..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 13:56

صفحه بندی