من اصلا عاشقی کردن بلد نبودم.یک چیزی پشت پلک هایش بود که دلم را لرزاند.رفتم تمام دلنوشته های شاعران معروف را زیر و رو کردم و فهمیدم تنها نقطه ی اشتراک و دلیل عاشق شدن آدمهای توی شعرهایشان چشمهای معشوقه شان بوده.اینکه مثلا موهایشان فر بوده یا صاف "بلند بوده یا کوتاه" بلوند بوده یا مشکی" هرچه بوده باز هم حرف اول را چشمهایشان میزد. او مثل خیلی از آدمها مغرور و از خود راضی بود که خیال میکرد از دماغ فیل افتاده با این تفاوت که انگار 1 ی مار داشت و پشت پلکهایش جادو... کاش مثل همیشه سر به زیر بودم و چشم در چشم نگاهش نمیکردم تا آن دل بی صاحبم نمی لرزید و یتیم تر از قبل نمیشد...دوست داشتن یک طرفه از مرگ تدریجی هم دردش بیشتر است.شبیه انبوهی از عصرهای جمعه " که تا مغز استخوان آدم فرو می رود و شبها تیر میکشد.
پ ن : این تابستان وا مانده هم افتاده به جان انزوای مان و حالم را بدتر میکند..
پ ن: دوست دارم تلفن را بر دارم و یک لیست طویل از بعضی آدمهای اطرافم که گاه و بی گاه میبینمشان درست کنم و به تمامشان پیام بدهم :سلام ببخشید راستش تمایلی به همین ارتباط کوتاه کلامی با تو را هم ندارم.تو آدم خوبی بودی .ولی دیگر حوصله ات را ندارم.لطفا خداحافظ برای همیشه ام را جدی بگیر.دیدارمان حتی به قیامت هم نباشد بهتر است.بدرود
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی