1 لنگ 1 عزیزم سلام.مانده بودم از چه بنویسم ونامه ام را برایت از کدام درد شروع کنم و با کدام درد تمام.هرچقدر سعی کردم قوی تر از خود واقعی ام باشم هرگز نشد.بعضی خاطرات که برایت نوشته بودم یادت هست؟مثل بمب ساعتی عمل میکنند و وقتی آفتاب پشت کوه لنگر می اندازد که بخوابد ناگهان سر و کله شان پیدا میشود و مثل موریانه تمام انگیزه های قوی بودنم را از درون میخورند و یازده شب ها به بعد جز مشتی کاه به جا مانده از خودم روی تخت چیز دیگری پیدا نمیکنم.بابا لنگ دراز عزیزم میدانم این نامه هم مثل تمام نامه های دیگر هرگز به دستت نمی رسد و نهایتا موشکی کاغذی میشود که از پنجره ی اتاقم به ناکجا آباد پرتاب..اما جان من سعی کن امشب لب پنجره ام بنشینی و موشک کاغذی ام را زودتر از باد قاپ بزنی و برای یک بار هم که شده دلت برایم بسوزد.برای منی که از تمام آدمهای دنیایم نومید شده ام و مدام به این فکر میکنم شاید یک روز خوب بیاید دستم را بگیری و ببری همانجا که خودت با سایه ات زندگی میکنی..همان جایی که خودت هستی و ستاره های نقره ای رنگ آویزان به سقف اتاقت" و ماهی که برایت هرشب چشمک میزند و گاه میخندد.همان جایی که پاییز ندارد آذر ندارد و هیچگاه آستین پیرهنت اشک پاک نمیکند و هیچ یکشنبه ای توی تقویمش پیدا نمیشود..حرف خاص دیگری نمانده فقط نامه ام را که خواندی بگو چرا من حتی سایه هم ندارم؟؟
پ ن:همیشه یک جور بنویس که جملاتت بوی رفتن بدهد تا اگر غافلگیر شدی و عمرت سر آمد تو را با آخرین نوشته ات به خاطر بسپارند..تو را به خاطر بسپارند..تو را به خاطر بسپارند...
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی