خرید بک لینک

یک نفر هم نیامد پادرمیانی کند توی صورتم سیلی بزند تا از این همه انتظار برای آمدن کسی که نیست بیدارم کند..مدام با خودم حرف میزنم.. حرفهایی که شده یک مشت جملات ناقص و سه 1 هایی که جلویشان صف کشیدند و نمیدانم چطور باید تمامشان کنم تا زره ایی امید را در ژرفای دلم بتاباند..خودم را آنقدر می تکاندم تا غبار نومیدی از رختهایم کوچ کند تا وقتی جلوی آیینه می ایستم آدم دیگری در آن پیدا کنم که هیچگاه ندیده ام' اما جز مشتی خاک چیز دیگری برای تماشا نداشتم...همیشه جا مانده ام از کسی که باید باشم و نیست و هنر گریستن کولی وار هم ندارم تا تمام عفونت های اشکهای خنثی شده ایی که در خود دفن کرده بودم را بالا بیاورم و از این زنده به گوری رها..آنقدر با خودم حرف زده ام تا قانع شوم سرنوشتی که دچارش شده ام دست خودم نبوده و همین که بدتر از این نشده خوب است ولی بلافاصله عادت بد باور نکردن دروغ سراغم می آید و حباب حرفهای خودم به خودم را با انگشت می ترکاند و روح و تنم را چهار میخ میچسباند به همان نقطه ی صفری که در آن وا مانده ام...به همین آخر خط..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 13:49

صفحه بندی