روزهایی از زندگی هم هست که هرچه تظاهر به بیخیالی کنی و به اتفاقات تلخ گذشته و آنهایی که قرار است بیوفتد پوزخند بزنی دل آدم را بیشتر به درد می آورد بیشتر از وقتی که حداقل جیغ و ونگ می زدی و به زمین و زمان فحش می دادی که آخر چرا...این روزهای خاص مثل عضو پیوندی می ماند که اصلا گروه خونی اش به آن بیچاره ای که در انتظار راه نجات چشم به سقف اتاق سی سی یو دوخته نمی خورد و بدنش آن را پس می زند مثل جمله ی غصه نخور درست می شود خیلی آدمها که حوصله ی شنیدن دردهایت را ندارند و یک جوری خلاصه و کوتاه می خواهند از دایره بیچارگی ات فرار کنند و بروند دنبال کار خودشان.این روزهای زندگی تمام ناخن هایت را می جود اصلا دوست داری پیرتر به نظر بیایی تا خیال کنی خودت مثل کوه برای خودت داری پدری می کنی و شاید هم مادری. این پیر درونت نمی گذارد به همین راحتی ها جا بزنی و همه ی چیزهای بد زندگی ات را می پیچد لای روزنامه های باطله و می گوید این چیز بد همین جا بماند ، بازش نکن تا به وقتش .روزهایی از زندگی که دوست داری خدا را از آن بالا بکشی پایین و بگویی آقا جان ما غلط کردیم با یک کروموزوم دیگر شاخ به شاخ شدیم فکر کن اصلا من تخته سیاه ،بیا لطفی بکن این نمودارهای پیچ در پیچ زندگی را که اولش می رسد به نمی رسی و آخرش می شود به نمی شود پاک کن ، دوباره بکش ، شاید یک آدم از توی این خط خطی هایت در آمد خوشبخت که نه ولی بیچارگی اش کمتر باشد...
پاورقی: نه اینکه فریادی نباشد،زبانم بند آمده.
پاورقی: ماه پیشانی
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی