خرید بک لینک

یک وقت هایی هم زندگی برایت طوری می شود که احساس می کنی نه مرده ای نه زنده .چشمهایت باز است و نمی بینی. کلی حرف می زنی و قیافه ات هنوز شبیه آدمهاییست که دو قرن و نیم سکوت کرده اند .مثل کودکی هایت شبها به موقع خوابت می برد ولی پشت پلکهایت دو نفر انگار نشسته اند آتش روشن کرده اند و پیمان بسته اند تا خود صبح بیدار بمانند و حرف بزنند.قلمبه های توی دلت برای خودشان مردی شده اند و شکم گنده تر اما خبری از تیک های عصبی بعد از لگد زدنشان نیست، آنقدر که شک می کنی بدبخت بودنت راست بوده یا دروغ.یک جور آرامش خفیفی دارد این وقت های زندگی که نمی دانی قبل طوفان بوده یا بعدش..قرار است بیشتر له و لورده ات کند یا جدی جدی دست از سر بی صاحبت برداشته و اصلا گرگی توی تقدیرش برایت نمانده که به جان گله ات بیآندازد.این وقت های زندگی شبیه عاشقانه هاییست که لبان سرخش را نشانه گرفته ای و ناخداگاه راه کج می کنی و پیشانی اش را می بوسی..مسیر روشن و بدون چاله چوله را بیخیال می شوی و توی بی راهه های تاریکی قدم بر می داری که بوی او را بیشتر می دهند ..این وقت های زندگی به من جان می دهد یا دارد جانم را می گیرد ؟

پاورقی:تمام شو پسر جان...

برچسب: زندگی, نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 20:39

صفحه بندی