خرید بک لینک

فقط تشابه اسمی داشت..هیچ چیز دیگرش شبیه, تو نبود,.نه چین های پیشانی اش وقتی که اخم میکرد , و نه برق چشمهایش وقتی از ته دل می خندید..عطری که تو دوست داشتی را دوست نداشت.حتی یک بار هم زیر بار نرفت برای دل من هم که شده پشت دستش را به آن آغشته کند.فقط وقتی هواسش جای دیگری بود یکی دو پاف به موهای بلوندش میزدم که خودم را گول بزنم و تو را خیال کنم که همین حوالی هستی, خیلی نزدیک. .نمی دانم اصلا به چه چیز هم ربط داشتیم.نه من دل و دماغ تعریف هایش بعد میهمانی های آخر هفته مان را داشتم نه او حوصله ی خواندن نوشته های گاه و بی گاه مرا ..شاید تقصیر من بود که او شبیه, خودش بود و نشانه ای از تو در او هرگز پیدا نمیکردم...یادم می آید شبهایی که پشت به هم خوابیده بودیم و ترانه هایی که تو از فلان خواننده دوست داشتی برایش زمزمه میکردم که به وجد آید تا شاید احساسات دخترانه اش گل کند و چیزی بگوید همان دو سه بیت اول صدای صوت خفیف نفس هایش شروع می شد و غرق خواب...فقط تشابه اسمی داشت.تنها دلخوشی ام این بود که وقتی دلم برایت تنگ می شد با تمام وجود تک تک الفبای اسم تو را میان نفسهایم می بوسیدم و عمیق صدایش میکردم اما , جان و بله گفتنش مرا ویران می کرد..صدای غریبه ای که فقط با تو تشابه اسمی داشت...

پاورقی:زمان به عقب رفته.به خودم برگشته ام.یک تهی مطلق بدون اتفاق.

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

صفحه بندی