خرید بک لینک

مابقی زندگی شبیه سرفه های دختری یازده ساله ، قبل از کشف داروی سل است که بلوغش نارس مانده و مرگ گلویش را چنگ می زند ، و نگاه غم انگیزش به آدمهایی که روبرویش نشسته اند و برایش از خداوند طلب بخشش می کنند.ما بقی زندگی شبیه قدمهای بی هدف و نا منظم کولی ژنده پوشی است که خیابان های شهر را آغشته به خون کفش های پاره ا ش می کند کفشهایی که راه بلد هیچ کوچه ای نیست و یک بن بست را هزار بار فتح و با دستی پر از هیچ بر می گردد تا دوباره از نو شروع کند.ما بقی زندگی شبیه زمزمه های دیوانه ایست که روی دیوار اتاق بی پنجره اش با تکه سنگ نقش برجسته ای از طلوع خورشید می کشد .دیوانه ای که با ته سیگار لای دو انگشتش مدام بازی می کند و در شمارش ایام هفته هیچگاه ،به شنبه ای که پرستار گفته مادرش می آید و او را با خود می برد نمی رسد. مابقی زندگی شبیه خنده های کج و کوله ی زن روسپی مو بوری است در آغوش مردی مست که تنش بوی لجن می دهد. مردی که در چشمهایش گوسفند بی گله ای پیداست و زنی که در چشمهایش گرگ گرسنه ای برای دریدنش له له می زند ...

پاورقی : باد بر خلاف عقربه های ساعت می وزد ،میان دو راه و دو جور مردن مانده ام...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 5:02

صفحه بندی