خرید بک لینک

بچه که بودیم تابستان ها با دختر پسرهای همسایه یک جا جمع می شدیم می نشستیم خاله, بازی, می کردیم برای هم توی لیوان های پلاستیکی چایی الکی می ریختیم , با اینکه می دانستیم همه اش خیال است اما باز چایی را فوت می کردیم که مثلا نسوزیم و می خوردیم.همه اش خیال بود ولی لذتی که داشت را با هیچ چیز عوض نمیکردیم حتی شکلات های واقعی ..گاه یک نفر بلند می شد شعر می خواند و بقیه جواب می دادند..دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده...لعنتی تمام این نقش بازی, کردن ها دست از سرم بر نداشت.چیزهایی که نیست را خیال میکنم هست.بدبختی هایی که هست را خیال میکنم که تمام شده.کسی که جای دیگر است را تصور میکنم کنار دستم نشسته و صدای نفس هایش برایم شبیه لالایی .تازه می فهمم چرا آدمها آن بازی, های خیالی دوران بچگی را انتخاب می کردند.از همان اول تمرین توهم , داشتن نداشته هایمان بود...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

صفحه بندی