یک نفر هم نیست که بیاید بگوید هی فلانی تو اصلا نخند به قیافه ات نمی آید.خنده هایت مثل حس بد دیدن خورشید از لای ابرهای نازک در یک روز برفی است ، می دانم دوست داری همه بفهمند که خوشحالی و ککت هم نگزیده ولی باور کن دل آدم را می زنی نخند .برو رادیوی قدیمی ات را بردار بنشین یک گوشه، پیچ موج هایش را آنقدر چپ و راست کن تا برسی به قصه ی مادربزرگ و دو سه ساعتی چشمانت را ببند و چرت بزن، نترس از چیزی عقب نمی مانی، می دانم که دیده ای دنیایت دیدن ندارد عزیزم ،آرزویی هم نمانده که بیاید در خانه ی دلت را بزند و نباشی و مجبور شود یک گوشه بنویسد آمدم نبودی مستر جان دیدار به قیامت..کوچه های لندن را رفته ای ؟ اصلا اسمش را شنیده ای؟ باران های کثیف و درشکه های معروفش را چی ؟ گفتم لندن که به صدای نعل اسب های آن کوچه ها برسی.تق تق تق ،همیشه ته دلم را می لرزاند،چقدر شبیه رفتن های ناگهانی و بی خداحافظی ست ، صدای قلب توست انگار که به سمت مرگ یورتمه می رود ! خودت را کمی نگاه کن ، ؟شده ای شبیه شال و کلاه بد رنگی که پشت ویترین مغازه ای خاک می خورد و حتی از چشم مشتری های بد سلیقه هم افتاده است.از چشم افتادن حس بدی دارد نه؟
به تن آدمهای این قرن نمی آیی شاید..؟
کاش
روی موج رادیو
قصه ی مادربزرگ
هی تکرار می شد..
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی