خرید بک لینک


یک روز هم می آید که دیگر دچار این فوبیای دوست نداشته شدن نیستم.آن روز تمام آدمها در تصور من جز تکه چوب خشکیده ای روی زمین بیشتر نیستند.وقتی سردم شد یکی یکی همه را روی هم می چینم و آتش می زنم .همه ی آدمهایی که از دیدنشان احساس شادی و یا تهوع میکردم.آدمهایی که چوب بی مهری شان به کف دستم خورد و گاه مهربانی شان آنقدر زیاد بود که دلتنگی ام یادم می رفت..کنار آتش می نشینم قوز می کنم یک گوشه و فقط نگاه می کنم.زرد و سرخی پر حرارت آدمهایی که برایم نماد نفرت و عشق بوده اند..همینجور که گرم می شوم به روی شانه ام می کوبم و خودم را به خودم نشان می دهم که بفهمد تنهای مطلق قیافه اش چه شکلی است..چشمهای قرمزی که از کمبود خواب ریز شده..صورتی که مثل مادر های داغ دیده رنگ باخته , قامت شکسته ای که پنجاه سال زودتر از پا در آمده و دلی که از زندگی سیر سیر است.یک روز هم می آید که دیگر برای آمدن یا نیامدن فردایش دلشوره ندارم. مثل پر کاه وا رفته ای می شوم که هرکجا باد مرا با خود برد مهم نیست.حتی اگر بر لبه ی تنور داغی بنشاند و یا روی چین کنار روسری اش که دیوانه ام میکرد .مهم نیست فقط مرا با خود ببرد.از این پاییز گس لعنتی.از این سی و چند سالگی گیج و مبهم.از این پخته شدن های اجباری زندگی.از این خانه که با هوایش سرفه ام می گیرد ..فقط مرا با خود ببرد...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

صفحه بندی