خرید بک لینک

کمی سرت را بالا بگیر، کروات غرورت را شل کن تا نفسی تازه کنی ،برو اصلا یک جای دور ،"جایی که وقتی هوایش را زیر زبانت مزه مزه می کنی طعم بام شهرت را بدهد. دهانی که این همه بسته مانده و حرفهای نگفته را قورت داده باز کن، چشمی که این همه باز مانده و آدمهای حال به هم نزنی که باید نمی دیده و دیده را ببند ،کف دستت را محکم بگذار روی سینه ات و به زمین و زمان فحش بده.از آن کسی که دوستش داشته ای گرفته تا کسی که صبح به صبح توی آیینه می بینی و از او سوال می کنی تو چرا نمی میری و در جوابت شانه بالا می اندازد و پوزخندی می زند و می گوید مطمنی زنده ام؟آنقدر داد بزن که تارهای صوتی ات پاره شود، آنقدر زار بزن تا آستیکمات چشمانت اندازا ی ده سال پدر قرنیه ات را در بیاورد ، آرام که شدی خودت را بردار و برو خانه ی خراب شده ات روی کاناپه دراز بکش ، یک دستمال سفید نم دار روی پیشانی ات بگذار تا اگر کسی آشفتگی ات را پرسید و دوست داشتی همان یک زره غرورت هم به باد هوا نرود بگویی آنفولانزای لعنتی امانم را بریده، نزدیک نیایی ها؟ تو را هم مبتلا می کند...

برچسب: آنفولانزای,لعنتی, نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 20:39

صفحه بندی