آمدم با او خداحافظی کنم دیدم تحمل دردش را ندارم...گفتم دوباره از نو برایش دلبری کنم شاید اثر کرد و دست از دوست نداشتنم برداشت و دلش لرزید دیدم تمام عاشقانه هایی که بلد بودم ته کشیده و دلم را حاجت روا نکرده...گفتم دو سه ماهی دور و برش آفتابی نشوم شاید با پای خودش سراغم آمد و دلش برایم تنگ..دیدم نهایت صبر خودم دو سه روز بیشتر نمیشود و دیوانه ترش می شوم..گفتم اصلا این چه کاریست ؟بگذار همینجور میان زمین و هوا بمانم و همچنان یک طرفه دوستش داشته باشم..پاییز هم که دارد می آید و هوایش پر است از نعشگیه عشقه زیاد.. صبر کنم این برگ ریزان آخر را هم بگذرانم و زمستان که آمد یک شبه خیلی سرد که استخوان می ترکاند میروم کنار تیر چراغ برق زانو بغل میکنم تا صبح همانجا زانو بغل میکنم تا هم آتش دلم سرد شود و هم قصه ی زندگی ام تمام..
پ ن: من حتا تحمل به دوش کشیدن روح خودم را ندارم.انزوا لذت بخش تر است..حس می کنم از تبعات رسیدن به مرز چهل سالگی باشد..خیال میکنم زندگی از چهل سالگی به بعد درد کمتری دارد.از دست دادنی ها از دست رفته اند و هرچه قرار بوده به دست بیاوریم توی مشتمان هستند..آه کشیدن هایمان را هم توی سی سالگی کشیده ایم و چیز دیگری نمانده..چهل سالگی فقط چایی می چسبد با طعم هل و دارچین..
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی