خرید بک لینک

همینطور که نشسته بود جلوی من و در مورد مسایل مختلف حرف میزد ناخداگاه گوشهایم کر شده بود.با نگاهم تمام زیبایی هایش را لمس میکردم و برای اینکه متوجه چشم چرانی عاشقانه ی یک طرفه ام نشود گاهی به نشانه ی تایید حرفهایش سر تکان میدادم.خط چشم خوشکلی که کشیده بود و آن تار مویش که با نسیم جلوی صورتش تلو تلو میخورد و لا به لای پلکهای بلندش گیر میکرد..لاک صورتی ناخن هایش که توی تاریکی شب هم برق میزد.خال کوچک زیر گلویش که نگاه کردنش برایم تکراری نمیشد.و لبهایش که همچون 1 های رز 1 باز و بسته میشد و سرخ رگهای قلبم که له له میزدند و التماس میکردند برای یک بار هم که شده فریب شیطان را بخورم و بدون اجازه و اتفاقات بعدش بی مقدمه بغلش کنم ..فشارش بدهم و ببوسمش..همه ی اینها من را تا مرز دیوانگی کشانده بود.خوب شد که زود رفت.هرچند خداحافظی کردنش دردناک بود...اما او امشب برایم اصلا شبیه انسان نبود.فرشته بود.فرشته ایی که بال نداشت..

پ ن: این توهم های خیالی آخر مرا از پل عابر پیاده به پایین پرت می کند..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 16:39

صفحه بندی