دوست داشتم برای یک بار هم که شده یک شاخه گلایور سفید با روبان مشکی برمیداشتم می بردم می گذاشتم سر قبر آرزوهایم دو سه ساعتی می نشستم و همه شان را برای آخرین بار مرور میکردم و برای هر کدام فقط یک قطره اشک می ریختم و از کله ی پوکم فراموش..دوست داشتم آن شبی که مثل دریا که جنازه را پس می زند قلبم را پس زدی زبانم لال می شد و نمی گفتم تا ابد منتظرت می مانم که همان یک زره غرورم با 1 گفتنت خورد نمیشد..دوست داشتم خودم را تکه تکه می کردم و از نو دوباره روی کاغذ می چسباندم و سمت چپ سینه ام را خالی میگذاشتم تا مثل سوراخی که آن طرفش پیداست فقط هوا رد میشد و اصلا جای امنی برای لنگر انداختن قایق احساس کسی نبود..دوست داشتم همان بار اولی که دستت را گرفتم جریان خون در رگهایم قطع می شد و مسیر دوست داشته شدنت از نوک انگشتان دستم تا شاهرگ قلبم کرخ میماند که بعد از خداحافظی " تا خود صبح عطر باقی مانده ی دستانت روی دستم را بو نمی کشیدم و دل دیوانه ام" دلبسته ات نمی شد..
پ ن : دچار اسپاسم شدید مغزی شده ام..غار تنهایی ام را تمدید کردم شاید حال بدم بدتر نشود..
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی