به تن ات شدیدا نیاز دارم..
به بغل کردنت از رو به رو ...
قول میدهم پنج دقیقه بیشتر طول نکشد...
بغلت کنم و شال قرمز دور گردنت را توی دهانم فرو ...
که صدای زجه زدنم خفه باشد و کسی نفهمد..
دو سه تا هم فشار محکم آغوشت " توی سینه ام..
آدمه تحمل پنج دقیقه ایی ام هستی؟؟؟
میشود آن نم بارانی که قرار است به وقت پاییز از روی برگ درختهای چنار به مشامم بخورد" اجازه دهی میان موهایت پیدا کنم و عمیق بو بکشم بی آنکه خجالت زده شوی؟؟؟
اینهایی که دارم میگویم عاشقانه نیست ها؟؟
همه اش از سر دلتنگی زیاد و پس مانده های غم هایی ست که در گذشته فرصتی برای فریاد زدنشان پیدا نکردم...
فقط..
وقتی محکم در آغوش بگیرمت..
احتمال دارد احساس خفگی پیدا کنی و صدای رهایم کن ات را هرگز نشنوم..
.قول بده به محض آزرده شدنت با ناخن های بلندنت توی کمرم چنگ بزنی..
تا از این خلسه ی لعنتی بیدار شوم و یادم بیاید تو را در آغوش کشیده ام..
که دچار قتل غیر عمد نشوم..
به تن ات شدیدا نیاز دارم...
آدم تحمل پنج دقیقه ایی ام هستی؟؟
.
.
پ ن: واقعن چرا هنوز مانده ام و تمام نمی شوم؟؟؟
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی