صبح که شد دو سه باری تماس گرفتم اما مثل همیشه جواب نداد.پیام دادم فلانی میدانم وقت نداری و دلت جای دیگر است ولی بیا و برای رضای خدا هم که شده ساعت دوازده پارک فلان قرار بگذاریم برای اخرین بار ببینمت.برای آخرین بار چون تا یک ماه بیشتر زنده نیستم و جواب شده ام.بعد از خواندن این پیام خودش تماس گرفت.اولش ترسیدم جواب بدهم و دروغم بر ملا شود.اینکه جواب شده ام و درد بی درمان گرفته ام.صدایش آرامتر شده بود.همان ساعت دوازده همان جا قرار گذاشتیم..من کمی زودتر خودم را رسانده بودم و روی یک سکوی بتنی نشستم و مدام پای چپم را تند تند روی زمین می کوبیدم.یادم نیست لباسم را چطور اتو کرده بودم.فقط منتظر بودم بیاید که ببینمش.ساعت دوازده شد.با یک مانتوی قرمز کوتاه و روسری مشکی و موهای فرق وسط و کفشهای پاشنه بلند و کیف چرمی زنانه که دستش بود از دور آمد و نزدیک شد.دو سه متری ام نرسیده بود که اتکلان دیوانه کننده اش زودتر از خودش به من رسید.سعی کردم از همان اول فیلم بازی کنم و یک جورهایی خودم را مریض حال جلوه بدهم.شروع کردیم شانه به شانه هم قدم زدن .مدام حالم را می پرسید و میگفت چه اتفاقی افتاده.من هم با دو سه تا 1 ی تکی میگفتم نگران نباش فقط کمی یواش تر قدم بر دار نمی خواهم پیاده رو به این زودی تمام شود.بعد از حدود ده دقیقه پیشنهاد کرد بنشینیم روی صندلی چوبی که نزدیکمان بود .نشستیم.شانه اش بیشتر از قبل به شانه ام چسبیده بود.فکر اینکه سرم را ولوو کنم روی شانه اش قلقلکم میداد.پیش خودم گفتم این قرار آخر است و بی مقدمه همین کار را انجام دادم.اولش کمی شوکه شد ولی خودش می دانست که مثلا قرار است یک ماه دیگر بمیرم دلش برای دلم سوخت و سرم را پس نزد.باز هم دو سه تا سرفه ی تکی کردم تا بیشتر دلش برایم بسوزد.بیچار بغض کرده بود دست راستش را زیر گلویم گذاشت که احساس درد نکنم.دو سه باری آمدم بگویم همه ی این داستان دروغ بوده" جان مادرت اگر راه دارد برگرد با هم ادامه دهیم ولی ترسیدم.از دروغ متنفر بودخیلی متنفر.خیلی حرف زدیم کمی او گریه کرد و کمی من .ناگهان نگاهم روی انگشت حلقه ی دست چپش یخ بست.حلقه ایی در کار نبود.گفتم شاید برای اینکه دلم بیشتر نسوزد حلقه ننداخته و خواسته روز خوبی را داشته باشیم.به شوخی گفتم حلقه ات را گم کرده ایی یا ؟ چشمهای نگرانش را به پایین دوخت و گفت: نه گم نکردم.هرچه بین منو او بود تمام شد.از اینکه حال بدی داشتی ناراحت شدم .خواستم کمی گذشته را جبران کرده باشم.ساعت هم که پنج شد و آفتاب هم پشت کوه قایم ..وقت رفتن است.ببخشید که نمیگویم به امید دیدار.دیگر باید بروم.خداحافظ.
او رفت..
این بار خودم با دستان خودم او را از خودم گرفتم..
من ماندم و سرفه های تکی لعنتی..
و آفتاب نیمه جانی که زودتر از او تمام شدم...
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی