من هیچگاه دوست نداشته ام پیر شدنم را ببینم.فکرش هم عذاب آور است.اینکه دست و صورتم چروک باشد و مجبور شوم به وقت پیاده روی هر ده قدم چند ثانیه مکث کنم تا نفسم بالا بیاید..از همه بدتر درد دیدن است.دیدن مرگ کسانی که دوستشان داشته ام و یا دست کم جزیی از خاطراتم بوده اند.اصلا دوست ندارم یک جوری بشود که تمام دقدقه ام به موقع خوردن قرصهایی باشد که از مرض پیری به تنم واگیر کرده.همیشه سعی میکنم توی تصوراتم از آینده پیر شدنم و نشستن روی نیمکت چوبی پارک و تکیه زدن چانه ام روی عصای توی دستم را حذف کنم..زجر آور تر از آن باذگشت به خانه ایی است که کسی منتظرم نیست و یا اگر هست من اشتیاقی به دیدارش ندارم..همین حالا هم از درون دلمان پیر شده ..همین که قسمت شود دو سه پاییز دیگر را ببینم و عطر برگهای باران زده ی چنار را استشمام کنم کافیست.چهره ام شده آیینه دق..راستش زندگی دیگر چنگی به دلم نمی زند..چیز زیادی از دست نداده ام اگر همین فردا نباشم..حتی اگر پاییز ندیده تمام شوم...
پاورقی: نویسنده ها صرفا آن چیزی نیستند که می نویسند.بیان کردن زبان دل خیلی از آدمها یک نوع هنر است که نصیب هر کسی نمی شود..باید روحت را توی روحشان جا دهی و درکشان کنی.این انتقال روح" به روح شخصی دیگر ریاضیت میخواهد.
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی