زندگی شبیه یک پارتی مضحک است .وقتی صدای اسپیکرها بلند می شود باید خستگی ات را بریزی ته یک استکان ودکای روس و با همه ی تلخی اش سر بکشی و بروی روی سن .به ناچار با ترانه هایی که حتی شنیدنشان به تو حالت تهوع می دهد مثل اسب یورتمه بروی و برقصی. اما اینجا آخر داستان نیست .مجبوری مثل خیلی های دیگر برای رقص نا منظم و بی برنامه ات یک نفر بدتر از خودت را انتخاب کنی دستش را بگیری و خارج از ریتم حرکات موزون ات را آغاز.. او بخندد تو هم بخندی تا هردوتان باورتان شود در و تخته ی هم هستین و به هم می آیید.باورتان هم می شود چون این خاصیت الکل است .الکل لعنتی که الکی الکی یک خوشبختی دروغین توی تمام بدبختی هایت می اندازد که شبیه رقص نورهای حواس پرت کن در تاریکی شب است.ظلمتی که حقیقت است و رقص نوری که با فشردن کلید آف ،محو می شود و تنها سیاهیست که می ماند و هیچ.راستش را بخواهی هیوا من از صبح فردای آن شب می ترسم .می ترسم بیدار شده باشم و الکل پریده باشد و آن یک نفر مثل بختک جلویم ظاهر شود و بگوید صبحت بخیر عزیزم.من از این صبح های لعنتی که رقص دیشبش تاوان فردایی دارد که باید بی تو و از همه بدتر با او سالها طی کنم می ترسم .دست به نجات دادنت که خوب نیست .زبانی که از آن دوستت دارم گفتن های انگشت شماری شنیده ام را تیز کن سیقل بده و در قلبم فرود آور تا این شبهای لعنتی ام را صبحی در آن از هنجره ی هیچ خروسی دمیده نشود .پاورقی:دلی که به آن دل بسته ای و سر برگردانی و ببینی به یک غفلت برای دیگری لرزیده ،داشتنش از گلوی آدم پایین نمی رود که هیچ ،همانجا می ماند تا خفه ات کند..
پاورقی:در جاده های یک طرفه هیچکس از روبرو به کسی نمی زند .همه به هم پشت می کنند و هرچه می روند به هم نمی رسند.حکایت عشق من است به تو .
برچسب: صبح,فردای,
نویسنده: حدیث خلیلی
تاريخ: يکشنبه
29 مرداد
1396 ساعت: 1:34