.زیر ناخنهای چرکین و آفت زده ی خوابهایم هنوز همان پیرزن سفید پوش با موهای در هم و شلخته ، روی یک صندلی کهنه ی قدیمی لم داده و با یک عصای قهوه ای از چوب گردو منتظر است .انگار که قرن ها پیش یک نفر به او وعده ای داده یا قراری گذاشته و نیامده .لباس پاره اش با چین های منظمی که دارد گواه می دهد شب عروسی اش بوده و از انتظار معلق در چشمهای از کاسه در آمده و خواب ندیده اش می توان فهمید در گوشش گفته اند دارد می آید اما خبر ندارد که داماد این حادثه ی شیرینش را باد برده و یا شاید کشته اند.خوابم که می برد او تازه بیدار می شود .سگ ولگردی کنارش پرسه می زند که با استخوان جمجمه ای شبیه جمجمه ی من بازی می کند،.انگار که جادو شده باشم پایم به زمین میخ کوب می شود، به سمتم قدم بر می دارد هرچه تلاش می کنم از او دور شوم و از خواب بیدار، نمی شود.می آید نزدیک ، عصایش را زمین می اندازد و دستان زبر و چروکیده اش را روی پوست صورتم می کشد .لبان خشک و متعفنش را به گونه ام می چسباند و لبهایم را با زبانی که طعم چوب کبریت و کاه گل می دهد لیس میزند و می گوید تو همان گمشده ی منی ؟میایی تا با هم آتش بگیریم؟انجا گوشه اتاق؟ کنار تار عنکبوت ها روی تخت؟؟پیراهنم را در می آورد و با لبخندی موزیانه ،گوش سمت چپش را می گذارد روی سینه ام ،مکثی می کند و می گوید تو که مرده ای؟؟
پاورقی: من در منی که من نیستم زندانی ام ..
برچسب: ولگرد,
نویسنده: حدیث خلیلی