یک وقت هایی هم هست که خودم را می گذارم توی قبری سه چهار متری و یک سنگ سفید بی خیالی رویم می اندازم ، شبیه چادر رنگی هایی که آن قدیم ها وقتی خوابمان می برد و شب ادراری هایمان هنوز تمام نشده بود ، مادرانه های مادرمان گل می کرد و خیلی شیک و ماهرانه بدون آنکه بفهمیم رویمان می انداخت . هوا که تاریک شد، پا برهنه می روم توی همان قبرستان, آرام و بی سر و صدا جوری که خواب بقیه ی خود دفن شده ها را به هم نزنم و پایم به گلدان های انتظارشان نخورد و نشکند بالای سر قبرم می نشینم و یک پیت حلبی آب رویش می ریزم تا گرد و قبار و فضله ی کلاغ های وراج تنهایی ام شسته شود و اگر کسی از آن حوالی رد شد آبرویم نرود و پیش خودشان نگویند این غربتی بدبخت حتی خودش را هم نداشته یعنی ؟؟ خدا بیامرز چقدر زود خودش را مرده، شاید چیزی نداشته که بخواهد برایش نمردگی کند اصلا..یک نگاه ریزی به تاریخ تولید و انقضای خودم روی سنگ می اندازم و می گویم لاشه ی این بیچاره را معده ی هیچ کفتاری حضم نمی کند و استخوانش به دندان هیچ سگی وفا ... ببین علت مرگش را نوشته هذیان بیش از حد جمله ی روزهای خوب من هم می آید ...