شکنجه یعنی زنی که سیگار می کشد و ادکلن فرانسوی میزند و با رژ سیاه و روسری کوتاه و عینک آفتابی از کنار تو عبور میکند و سعی داری وانمود کنی تو را یاد هیچ کسی نمی اندازد..شکنجه یعنی بیدار شدن بد موقع از خوابی که به وقت بوسیدنش چشم بستی تا طعم توت فرنگی تازه را بیشتر حس کنی..شکنجه یعنی تصمیم بگیری تمام دلخوشی هایت را یک شب زیر بالشت بگذاری و صبح یادت برود کجا پنهانشان کرده بودی..شکنجه یعنی باران بیاید و پاییز باشد و ساعت ۵عصر و دلت برای بیرون زدن از خانه به پاهایت التماس کند و تو بی اعتنا به این ترکیب کُشنده" هوس دوش گرفتن کنی و حوله پیچ کنار بخاری دو سه ساعتی عمیق بخوابی..شکنجه یعنی هرجا که آیینه باشد به پایین انداختن سَر عادت کنی و میلی به دیدن روی خودت نداشته باشی..شکنجه یعنی به موسیقی بی کلامی اعتیاد پیدا کرده باشی و هر روز تا آخر شب آن را مدام پِلی کنی و برای خودت از نُت های تکراری اش زندان بسازی و به آن دل ببندی..به آن دل ببندی..به آن دل ببندی..به آن دل ببندی..به آن دل.. به آن..
پاورقی: چایی بدون قند یا با قند فرقی نمی کند..تابستان داغ و زمستان سرد فرقی نمی کند..سِر شده ایم و فقط عبور می کنیم تا به اتمام برسیم..
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی