خرید بک لینک

شیب تُند...

و بیش از این منتطر ماندن صلاح نیست..بدرود ای آرزوهای جا مانده در ایستگاه قطار.چقدر دلم برای چشم های زُل زده به راهتان سوخت..بدرود ای جوانی ام که مست بودی و عقربه های زمان را با نوک انگشت تندتر می چرخاندی تا ببینی آخرش چه می شود..دلم برای آن برق نگاهت که باخت ندیده بود سوخت..بدرود ای نامه های نوشته شده و به مقصد نرسیده ی انبوهم..دلم برای بال بال زدن هایتان برای سقوط در شیب تند صندوق پست سوخت..بدرود ای پائیزی که همیشه قرار بود با آمدنت معجزه کنی و هیوای مقدسم را سر سفره دلم بنشانی و به جای نُقل روی سرمان باران ببارانی..دلم برای لباس عروس یلدایت که نپوشیده کهنه شد سوخت ..و بدرود ای زندگانی ام که از آغاز تا اکنون برایم تلخ نوشته بودی و با کلمه ی دروغِ امید " مرا به ادامه دادن ترغیب " و به وقت زمین خوردنم از ته دل کِیف میکردی و نیش خند میزدی..دلم برای زندگانی ام نه" دلم برای خودم که از روز بعدی خودم خدایی ساخته بودم که آن خدا خودم بودم و در نهایت مشتی خاک شد سوخت..

پاورقی: من هرگز از دوباره آغاز کردن نترسیده ام..ولی ترجیحم این است که این بار پایان کار دادن را آغاز کنم...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:06

صفحه بندی