با همان سوی تار و منگ تو را می بینم نشسته ای روی صندلی پشت به من رو به روی میز آرایش.
داری موهایت را شانه می کنی و گاه از لای چنگ های فلزی اش آنهایی که شکسته اند را با انگشتهای بلند و باریکت جدا می کنی و باز این بالا و پایین رفتن طولانی مسیر شانه کردن گیس هایت را ادامه می دهی.
لعنتی صدای,خار کردنش دیوانه ام می کند.
صدای جرقه های ریزش که دلم را می لرزاند و رنگ مشکی تیره اش که مبهوتم می کند و به تمام دنیا میتوانم ثابت کنم رنگ عشق یعنی سیاه مطلق.
سرت را بر می گردانی ,
نگاهم می کنی و می گویی بیداری؟
لبانم گل می چیند و می گویم مگر می شود تو را داشت و از تماشای این امواج بلندی که با شانه به گیس هایت مثل آرشه ویلون می کشی
بی تفاوت گذشت ,
چشم بست,
و ابلهانه خوابید؟
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی