
.زیر ناخنهای چرکین و آفت زده ی خوابهایم هنوز همان پیرزن سفید پوش با موهای در هم و شلخته ، روی یک صندلی کهنه ی قدیمی لم داده و با یک عصای قهوه ای از چوب گردو منتظر است .انگار که قرن ها پیش یک نفر به او وعده ای داده یا قراری گذاشته و نیامده .لباس پاره اش با چین های منظمی که دارد گواه می دهد شب عروسی اش بوده و از انتظار معلق در چشمهای از کاسه در آمده و خواب ندیده اش می توان فهمید در گوشش گفته اند دارد می آید اما خبر ندارد که داماد این حادثه ی شیرینش را باد برده و یا شاید کشته اند.خوابم که می برد او تازه بیدار می شود .سگ ولگردی کنارش پرسه می زند که با استخوان جمجمه ای شبیه جمجمه ی من بازی می کند،...
ادامه مطلب