
زندگی شبیه یک پارتی مضحک است .وقتی صدای اسپیکرها بلند می شود باید خستگی ات را بریزی ته یک استکان ودکای روس و با همه ی تلخی اش سر بکشی و بروی روی سن .به ناچار با ترانه هایی که حتی شنیدنشان به تو حالت تهوع می دهد مثل اسب یورتمه بروی و برقصی. اما اینجا آخر داستان نیست .مجبوری مثل خیلی های دیگر برای رقص نا منظم و بی برنامه ات یک نفر بدتر از خودت را انتخاب کنی دستش را بگیری و خارج از ریتم حرکات موزون ات را آغاز.. او بخندد تو هم بخندی تا هردوتان باورتان شود در و تخته ی هم هستین و به هم می آیید.باورتان هم می شود چون این خاصیت الکل است .الکل لعنتی که الکی الکی یک خوشبختی دروغین توی تمام بدبختی هایت می...
ادامه مطلب
این تابستان کش دار لعنتی مرا آخر می کشد ، توی تابوت می گذارد و اول مهر زنگ در خانه پاییز را می زند و بدون آنکه منتظر ندای کیه بماند تند تند راهش را می گیرد و می زند به چاک جاده .یک نامه هم سنجاق می کند روی پیرهنم با مضمون : سلام پادشاه دردهایش.شاید این را شنیده ای که آدمها بین ساعت چهار تا پنج صبح بیشتر مردنشان می گیرد .مرگش را هر شب به تاخیر انداختم و تا سپیده دم رگ خوابش را می دزدیدم و زیر پلکهایش چوب کبریت فرو. بیچاره بی خوابی امانش را بریده بود.خون بهای این آدم جن زده ی مفلوک بماند گردن تو .هم نماد خداحافظی های بی پایانی و هم از رنگ پریدگی صورتش به تو بیشتر مظنون می شوند .مال بد بیخ ریش ...
ادامه مطلب