بی خوابی ات ...

متن مرتبط با «صبح» در سایت بی خوابی ات ... نوشته شده است

صبح فردای آن شب...

  • نیلوبلاگ

    زندگی شبیه یک پارتی مضحک است .وقتی صدای اسپیکرها بلند می شود باید خستگی ات را بریزی ته یک استکان ودکای روس و با همه ی تلخی اش سر بکشی و بروی روی سن .به ناچار با ترانه هایی که حتی شنیدنشان به تو حالت تهوع می دهد مثل اسب یورتمه بروی و برقصی. اما اینجا آخر داستان نیست .مجبوری مثل خیلی های دیگر برای رقص نا منظم و بی برنامه ات یک نفر بدتر از خودت را انتخاب کنی دستش را بگیری و خارج از ریتم حرکات موزون ات را آغاز.. او بخندد تو هم بخندی تا هردوتان باورتان شود در و تخته ی هم هستین و به هم می آیید.باورتان هم می شود چون این خاصیت الکل است .الکل لعنتی که الکی الکی یک خوشبختی دروغین توی تمام بدبختی هایت می...

    ادامه مطلب
  • پنج صبح...

  • نیلوبلاگ

    این تابستان کش دار لعنتی مرا آخر می کشد ، توی تابوت می گذارد و اول مهر زنگ در خانه پاییز را می زند و بدون آنکه منتظر ندای کیه بماند تند تند راهش را می گیرد و می زند به چاک جاده .یک نامه هم سنجاق می کند روی پیرهنم با مضمون : سلام پادشاه دردهایش.شاید این را شنیده ای که آدمها بین ساعت چهار تا پنج صبح بیشتر مردنشان می گیرد .مرگش را هر شب به تاخیر انداختم و تا سپیده دم رگ خوابش را می دزدیدم و زیر پلکهایش چوب کبریت فرو. بیچاره بی خوابی امانش را بریده بود.خون بهای این آدم جن زده ی مفلوک بماند گردن تو .هم نماد خداحافظی های بی پایانی و هم از رنگ پریدگی صورتش به تو بیشتر مظنون می شوند .مال بد بیخ ریش ...

    ادامه مطلب