
یک وقت هایی هم هست که خودم را می گذارم توی قبری سه چهار متری و یک سنگ سفید بی خیالی رویم می اندازم ، شبیه چادر رنگی هایی که آن قدیم ها وقتی خوابمان می برد و شب ادراری هایمان هنوز تمام نشده بود ، مادرانه های مادرمان گل می کرد و خیلی شیک و ماهرانه بدون آنکه بفهمیم رویمان می انداخت . هوا که تاریک شد، پا برهنه می روم توی همان قبرستان, آرام و بی سر و صدا جوری که خواب بقیه ی خود دفن شده ها را به هم نزنم و پایم به گلدان های انتظارشان نخورد و نشکند بالای سر قبرم می نشینم و یک پیت حلبی آب رویش می ریزم تا گرد و قبار و فضله ی کلاغ های وراج تنهایی ام شسته شود و اگر کسی از آن حوالی رد شد آبرویم نرود و پ...
ادامه مطلب