
یک روز هم می آید که دیگر دچار این فوبیای دوست نداشته شدن نیستم.آن روز تمام آدمها در تصور من جز تکه چوب خشکیده ای روی زمین بیشتر نیستند.وقتی سردم شد یکی یکی همه را روی هم می چینم و آتش می زنم .همه ی آد...
ادامه مطلب
همش می ترسم از اینکه بیاید و تو را با خود ببرد.شده مثل لولوی کودکی هایم .لولویی که به هر چیز دل می بستم بدون آنکه حتی قیافه اش را ببینم بر می داشت و می رفت .لولوی بدی که همیشه حق تقدم با خودش بود و هیچ دلیل قانع کننده ای برای بردن هایش نداشت و وقتی می گفتیم کو و می گفتند لولو برد باید فقط سرمان را زیر می انداختیم و اخم می کردیم حتی اجازه ی چرا گفتن هم نداشتیم .کاش می شد این لولویی که تو را می خواهد ببرد سر یک میز دعوت می کردم به صرف چایی.توی چشمهایش زل می زدم و خیلی مودبانه یقه اش را می گرفتم و می گفتم آهای آقای سین نون میم واو یا هرچی که هستی اینی که داری می بری ..ببر لعنتی.زود ببر ..لانه ی ک...
ادامه مطلب