آهای پسر جان؟امشب زندگی را دو سه ساعتی دست به سر کن و از ته دل هار هار بخند..گور پدر مردمی که میگویند دیوانه شده؛ اصلا به آنها چه؟؟قلم و کاغذت را پرت کن همان گوشه از دلتنگی ات که سرطان زده و چرک و خون می آید..نمیخواهد برای چشمهایش بنویسی و گیس های بلندش را هی ببافی و از هم باز کنی و سرت را روی زانوهایش بگذاری و ستاره های چشمهایش را بچینی.همه ی اینها را ول کن سینه ات را بشکاف تا خوده واقعی ات بیاید بیرون نفس بکشد و پاییزی که توی ذهنش آفریده بودی و خیال میکرد چه ملکه ی شگفت انگیزی بوده را خوب تماشا کند..اگر از دیدن درختان مرده و آدمهای خاکستری و هوای سمی شهر توی ذوقش خورد اشکالی ندارد.بگذار با گریه نفس بکشد..فقط یادت باشد یک وقت نفهمد هیوا خیالی بوده...
پ ن: همیشه بعد از گذران یک سختی از زندگی خیال میکنیم همه چیز تمام شده اما فردای بعد از اولین شب آرامش سر و کله ی یک غول جدید پیدا می شود و داستان همیشگی مان تکرار...
پ ن : جفت پوچ...
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی